لسان الملك سپهر
324
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
درشتاندام درآورد كه هيچ راعى را نرم كردن آن ممكن نبود . عباس گفت : اى ميسره ، شترى از اين نرمتر نيافتى كه محمد را با آن ممتحن دارى ؟ پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : او را بگذار . و چون شتر پيش شد زانو زد و روى خود را بر پاى آن حضرت نهاد ، و چون پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله دست بر پشت او سود به زبان فصيح گفت : كيست مانند من كه سيد پيغمبران دست بر پشت من كشيد ؟ آن زنان كه نزديك خديجه بودند گفتند : اين نباشد مگر سحرى بزرگ كه از اين يتيم صادر شد . فرمود : اين سحر نباشد ، بلكه اين آيات و كرامات است و اين شعرها بگفت : بيت نطق البعير بفضل احمد مخبرا * هذ الّذى شرقت به امّ القرى « 1 » هذا محمّد خير مبعوث أتى * فهو الشّفيع و خير من وطئى الثّرى « 2 » يا حاسديه تمزّقوا « 3 » من غيظكم * فهو الحبيب و لا سواه فى الورى « 4 » آنگاه به سوى پيغمبر ( ص ) نگريست و گفت : اى سيد من ، اين جامه كه اندر بردارى در خور سفر نباشد . آن حضرت فرمود كه مرا جز اين جامه نباشد ، خديجه بگريست و حكم داد تا دو جامهء قباطى « 5 » مصر و دو جبّهء عدنى و دو برد يمانى و يك عمامهء عراقى و دو موزه از پوست و عصائى از خيزران حاضر كردند و فرمود : اين جامهها را بر بالاى تو فزونى بود ، مهلت ده تا كوتاه كنم . آن حضرت فرمود : هيچ جامه با اندام من ناراست نيايد چه اگر بلند باشد چون بپوشم كوتاه شود و اگر كوتاه باشد بلند خواهد شد و آن جامهها را در بر كرد و همه راست آمد و از ميان جامه چون بدر تمام بتافت و چون خديجه به دو نگريست گفت : بيت اوتيت من شرف الجمال فنونا * و لقد فتنت بها القلوب فتونا قد كوّنت للحسن فيك جواهر * فبها دعيت الجوهر المكنونا يا من اعار الظبى فى فلتاته * للحسن جيدا اساميا و جفونا انظر الى جسمى النّحيل و كيف قد * أجريت من دمع العيون عيونا
--> ( 1 ) . امّ القرى : مكه معظّمه را گويند . ( 2 ) . ثرى : خاك نمناك . ( 3 ) . مزق : جامه پاره كردن . ( 4 ) . ورى : آفريدگان . ( 5 ) . قبطى : كتان باريك سفيد كه از مصر خيزد و قباطى جمع آن باشد .