لسان الملك سپهر
315
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
سينه پسر عمّ خويش را به قتل اين غلام مرهم كن ؟ خرشل بر اسبى اشقر بيرون شد و حربهء خود را به لعب چنان بگردانيد كه گفتى پاره آتشى همى فروغ دهد ، هلقام چون آن بديد اسب برجهانده به جنگ درآمد و هم لختى با او بگشت و او را با نيزه بكشت و رجزى چند به فخر برخواند و مرد نبرد طلب كرد و از اين سوى مبارزان يك يك به ميدان او تاختن بردند و كشته شدند تا بيست و هفت ( 27 ) مرد دلاور عرضهء دمار گشت . عامر و مردم او از اين آمدن پشيمان بودند و صعب مىنمود كه او را بدين حال بگذارند ، پس انديشه كردند كه همگروه گرد او را دايره كنند و از ميانش برگيريد . هلقام انديشهء ايشان را فراست كرد و گفت : شما خويش را از بزرگان عرب شمار كنيد و عار ندانيد كه با من همگروه درآويزيد ، همانا من از اين نيز باك ندارم مرا زمان دهيد تا سلاح خود درپوشم و با شما بكوشم ، ايشان گفتند : روا باشد ، پس هلقام اسب به كنار خيمه راند و پياده شد و مادر را بخواند و سلاح خويش را بخواست . پس مادر زره به دو آورد تا در پوشيد و دخترعم او شمشير آورد تا بربست و خواهرش دستار حاضر كرد تا بر سر استوار نمود و آن لشكر به دو نظاره بودند ، پس نيزه برگرفت و برنشست و بر آن قوم حمله برده مانند آتش جواله « 1 » گرد ايشان بگشت و از ايشان بكشت . عامر بن طفيل با نيزه از پيش روى او درآمد و حمله آغازيد ، هلقام بر وى به تاخت و با نيزهاش از اسب درانداخت ، عنترة بن شدّاد چون آن بديد به سوى هلقام شتاب كرد تا مگر با او رزم دهد ، ناگاه اسبش به سر در آمد ، و از پشت زين بر زمين افتاد ، لشكر ديگر تاب درنگ نياورده از پيش بگريختند . هلقام غلامان خويش را پيش خواند و گفت : اين دو سگ را دست از پس پشت بربنديد . پس دست ايشان را بربستند و هلقام از دنبال هزيمتشدگان بتاخت و ايشان را دريافت ، ناچار آن جماعت ديگر باره به جنگ درآمدند و هلقام سوگند ياد كرد تا يك تن به جاى است از شما بازنگردم الا آنكه عباس را دست بسته به من سپاريد . آن جماعت دانستند كه جان به سلامت نبرند ، ناچار گرد عباس را دايره كردند و او را گرفته و دست بسته به دو سپردند . هلقام او را به غلامان خود سپرد و فرمود تا هر
--> ( 1 ) . جواله : بسيار جولانكننده ، بسيار گردنده .