لسان الملك سپهر

316

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

غنيمت كه از آن گروه بجاى بود فراهم كردند و به خيمه آوردند و خود نيز به سوى خيمه آمد . دختر عمش پيش دويد و گرد از رخسارش بسترد و خواهرش سلاح از او بستد و مادرش دويده بر هر دو چشمش بوسه زد ، و هلقام زين از اسب بگرفت و در خيمه بنشست و طعام بخواست و بخورد . آنگاه فرمود دست آن سه تن را بگشودند و طعام خورانيدند و هم ببستند . بدين گونه يك ماه ايشان را بسته همىداشت و ايشان چون طمع در حرم او كرده بودند شرم مىداشتند كه استرحام كنند و طلب عفو فرمايند . در اين وقت خبر به قوم بردند كه هلقام چنان مصافى داده و فتحى بدان گونه فرموده ، قوم بدين مژده آن خون كه هلقام كرده بود معفو داشتند و به دو نوشتند كه اكنون به ميان قوم خويش بازآى كه پسران عم تو از خونخواهى دست بازداشتند . پس هلقام بفرمود تا خيمه بكندند و راحله بياوردند و حمل برنهادند و حكم داد تا سه شتر از بهر عامر و عنتره و عباس حاضر كردند تا هر سه تن را با خود كوچ دهد . اين سخن با ايشان صعب نمود و با يكديگر گفتند : اگر اين كودك ما را چنين بسته به ميان قبيلهء خويش برد ، اين عار هرگز از ما برنخيزد . عامر گفت : اگر اجازت كنيد به نزديك او شوم و طلب عفو كنم ؟ ايشان گفتند : تو دانى . پس عامر نزد هلقام آمد بدان قانون كه در جاهليت بود از در ضراعت و مسكنت او را تحيّت فرستاد و بر گناه خويش اقرار داد و طلب عفو نمود . و هلقام غلام خويش را فرمود : دست او را بگشاى و اسب و سلاح او را بازده . چون عنتره آن بديد پيش شد و هلقام را ثنا كرد و عذر بخواست ، از پس او عباس آمد و خضوعى تمام بنمود و بر كرده افسوس كرد . پس هلقام بفرمود دست ايشان نيز بگشادند و اسب و سلاح بازدادند . پس هر سه تن را پيش خواند و پيش نشاند و گفت : من هرگز در مردى و مردانگى از شمار شما نيستم و خود را هم‌آورد شما ندانم چه من هنوز كودكم و شما مردان بزرگ و سادات عرب و دلاوران كارآزموده‌ايد و اينكه امروز مرا بر شما ظفر افتاد از بهر آن بود كه در ماه حرام قصد حرم من كرديد و آهنگ من نموديد ، لاجرم خداى مرا نصرت داد و به جان و سر خويش سوگند ياد مىكنم كه اگر شما را ظفر بود با من اين روا نداشتيد كه من با شما روا دارم ، و هم‌اكنون نخواهم اين سخن در ميان عرب پراكنده شود و شما را ملالتى و ملامتى