لسان الملك سپهر

314

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

گفت : من هلقام نام دارم و پسر حارث بن معمر بن النّصر بن الجليد الازدى باشم و پسر عم مرا هبرة بن قره فارس العنقا گويند كه غارت به همهء قبايل عرب برده و غنيمت و اسير آورده و اسيران را از در مروّت و فتوت آزاد كرده . عامر گفت : تو چگونه از ميان قبيلهء خود بيرون افتادى و يك تنه در اين وادى سكون نهادى ؟ هلقام گفت : در ميان قوم خويش يك تن از بزرگان را كشته‌ام و از بهر حذر كردن از خونخواهان در اينجا نشسته‌ام چندان‌كه قوم او از من عفو نمايند ، آنگاه باز خانه شوم ، اكنون شما بگوئيد چه كس باشيد و چرا بدينجا شده‌ايد ؟ عامر گفت : من عامر بن طفيلم و آن ديگر عنترة بن شدّاد العبسى و سيم را عباس بن مرداس گويند كه نام در همهء عرب برسيده است و جمله با شجاعت و مبارزت ما سر فرو داشته‌اند . هلقام بخنديد و گفت : من از شما باك ندارم و اگر همه عمرو معدى كرب در ميان شما باشد او را به مرد نشمارم و شما آنيد كه عمرو معدى كرب را در خدمت نعمان كه پادشاه عرب بود بر خويش تفضيل نهاديد . عامر گفت : تو چه دانى كه ما عمرو را بر خويش تفضيل نهاده‌ايم ؟ هلقام گفت : عنترة بن شدّاد در آن انجمن حاضر بود او را گواه مىگيرم ، همانا نتواند سخن به كذب كرد كه كذب بزرگان را پسنده نباشد . عامر گفت : چند از اين بيهوده گفتن اگر سخنى رفته شايد بر مصلحتى بوده و تو را با عمرو چه نسبت ؟ ! تو امروز كودكى باشى بهتر كه از كودكان سخن كنى ، هم‌اكنون ترك اهل و مال بگو و مادر پير خويش را برگير و به سلامت باش . هلقام گفت : مرا پدر به نفى عار و حفظ جار وصيت كرده ، به لات و عزّى كه من مانند پسران قيس [ بن ] غيلان نيستم بلكه از آل قحطانم . از اين سخن عامر را خشم بجنبيد و خواست بر وى خويشتن حمله برد و هم با خود بينديشيد كه با ناآزموده نتوان دليرى نمود ، پس روى با مردى از بنى عامر كرد كه صمصم بن عامر نام داشت و گفت : برو و كار اين كودك را به پاى بر . صمصم اسب برانگيخت و هلقام از آن سوى بتاخت و در حملهء نخستين با نيزه‌اش خون بريخت ، آن جماعت را از قتل صمصم اندوه و بيم درافتاد . از پس او عمرو بن دعامه كه يكى از بنى عبس بود بيرون شد و همچنانش هلقام با زخم نيزه از اسب نگون ساخت . در اين وقت عباس برآشفت و خرشل بن زياد السلّمي را گفت : اگر توانى زخم