لسان الملك سپهر
305
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
سوگند با صليب ياد مىكنم كه اگر در من از جوانى يك نشانى باقى بودى خويشتن را از تو دريغ نداشتمى و تو را از اين خواستارى هيچ در خاطر نيست جز اينكه در ميان عرب سخن كنى كه بر پادشاهى مملكت نعمان كامكار شدم و دختر او را در كنار آوردم . مغيره گفت : سوگند با خداى كه چنين باشد و برخاسته روان شد و اين شعرها بگفت : بيت ادركت ما منّته نفسى حاليا * للّه درّك يا ابنة النّعمان فلقد رددت على المغيرة ذهنه * انّ الملوك نقيّة الاذهان يا هند حسبك قد صدقت فامسكى * فالصّدق خير مقالة الانسان اكنون بر سر داستان رويم . حديقه چون خبر مرگ پدر شنيد به دير هند آمده معتكف گشت و پرويز نامه به اياس بن قبيضة الطائى كرد كه در اين وقت سلطنت حيره داشت - چنان كه مذكور خواهد شد - و به دو نوشت كه اموال و اثقال نعمان بن منذر را كه در نزد هانى بن مسعود به امانت نهاده اخذ كرده به حضرت ما فرست ، و - قصّهء هانى بن مسعود و وديعت نعمان بن منذر به نزديك او نيز در شرح حال نعمان گفته آمد - . بالجمله اياس كس به نزد هانى فرستاد و ابلاغ فرمان پرويز به دو كرد . هانى در جواب او گفت كه : اموال نعمان در نزد من به وديعت است و چندانكه مرا نيرو در تن باشد در امانت كس خيانت نكنم . اياس صورت حال به حضرت پرويز نگاشت و معروض داشت كه هانى سر از اطاعت بازتافت و اگر خواهم با او مصاف دهم لشكرى در خور جنگ او بايد ، زيرا كه بنى شيبان و بنى بكر و بنى عجل مردمى كارآزموده و دلاورند و عددى كثير باشند . پرويز چون اين بشنيد در خشم شد و خواست تا از بهر جنگ سپاهى فرستد . نعمان بن زرعه كه سيّد بنى تغلب بود و بر در پرويز جاى داشت كه عرض كرد كه : اينك زمستان است و اين هنگام عرب در باديه پراكنده بود و ايشان را به دست كردن كارى صعب است ؛ و هنگام تابستان هانى و قبايل بنى عجل و بنى بكر و بنى ذهل و جمله بنى شيبان در ميان مدينه و بصره بر سر آبى گرد آيند كه آن را ذى قار خوانند و از آنجا گريز ندارند ، باش تا آنگاه كه جمله را به يك جا توانى يافت .