لسان الملك سپهر
300
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
كرد و روزى چند بزيست و از آنجا به مكه كوچ داده در ميان قريش جاى كرد . [ امان مكرآميز ] اما نعمان چون حارث را در مكه يافت دانست كه ديگر دست به دو نيابد نامهاى به دو نگاشت و او را امان داد و بزرگان ربيعه و مضر و وجوه يمن را بر آن نگاشته گواه گرفت و به درگاه خويشتن طلب فرمود . حارث اطمينان حاصل كرده آهنگ حضرت او كرد و آن روز به حيره درآمد كه نعمان در قصر بنى مقاتل جاى داشت ، پس حاجب برفت و رخصت بار حاصل كرده او را فرمود تا بدرون شود . حارث شمشير خود را حمايل كرده آهنگ انجمن نعمان كرد . حاجب گفت : شمشير خود را بگذار كه نعمان چنين فرمان داد و شاد خاطر بدرون شو . پس حارث شمشير بگذاشت و بر نعمان در آمد و گفت : انعم صباحا ابيت اللّعن . نعمان چون روى او را ديد در غضب شد و گفت : لا انعم اللّه صباحك . حارث دانست كه كار ديگرگون است گفت : اى ملك اين نگاشتهء توست در دست من كه مرا امان دادهاى . نعمان گفت : سوگند با خداى ياد مىكنم كه اين نگاشتهء من است اما غدرى انديشيدم و حيلتى كردم كه ترا به دست كنم و تو بارها با من حيلت كردى و خون ريختى ، لا جرم هرگز ترا زنده نگذارم . و حكم داد تا ابن الخمس تغلبى تيغ بركشيد و سر از تن او برداشت « 1 » . قصّهء اوس و ديگر از معاصرين نعمان ، اوس بن هجر بن مالك بن حزن بن عقيل بن خلف بن نمير بود . و او از اكابر شعر است و او را در شعر قرين خطيئه و نابغه بنى جعده نهادهاند ، و او بيشتر از بهر زنان و دختران شعر گفتى و غزل فرستادى . وقتى او را به اراضى بنى اسد سفر شد و چون بدان اراضى رسيد ، صبحگاهى
--> ( 1 ) . به روايت ابن اثير : حارث از دست نعمان و مردم قبيلهء هوازن در شام به يزيد بن عمرو پناه برد و يزيد به خاطر قتل شتر و زنى كاهنى ، حارث را كشت ( تاريخ كامل ، 2 / 660 ) .