لسان الملك سپهر
293
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
انّما يقتل النّيام و لا * يقتل يقظان ذا سلاح كميّا « 1 » چون كلمات عمرو بن الاطنابه و اشعار او به حارث رسيد عزم قتل او كرد و به سوى ديار بنى خزرج تاخته نيمه شبى به كنار خيمهء او آمد و فرياد كشيد كه : اى سيّد قبيله مرا انصاف ده كه پناه به تو جستهام . عمرو گمان كرد كه نالهء مظلومى است نيزهء خود را برگرفت و بشتاب بدويد و بر اثر آن بانگ به ميان وادى آمد . چون نزديك حارث رسيد روى برتافت گفت : دانى من كيستم ؟ گفت : ندانم . گفت : من ابو ليلى هستم ، در اين نيمشب از بهر قتل تو آمدهام . دهشت مرگ عمرو را فرو گرفت و گفت اى حارث من مردى پيرم و سال قحط بر من گذشته كار مرا به فردا بگذار كه من خود خواهم مرد . حارث گفت : هيهات ترا هرگز امان ندهم . عمرو حيلتى انديشيد و نيزهء خود را از كف بينداخت و گفت : اى حارث نگفتم ترا كه روزگار مرا كشته است اينك نتوانستم ضبط خويشتن كرده و نيزه از دست من بيفتاد ، رواست كه بر چنين كسى رحم فرمائى . حارث گفت : ساعتى ترا امان ندهم . عمرو گفت : پس بگذار رمح خود را برگيرم . فرمود : برگير . گفت : بيم دارم كه مبادرت كنى و قبل از آنكه نيزهء خويش را برگيرم مرا مقتول سازى . حارث سوگند ياد كرد و فرمود مادام كه نيزهء خود را بر نگيرى ترا نخواهم كشت . عمرو اين سوگند را بر او مؤكد ساخت و خود سوگند ياد كرد كه هرگز اين رمح را از زمين برندارم . حارث ناچار شده او را بگذاشت و مراجعت كرد و اين شعر بگفت : بلغتنا مقالة المرء عمرو * فانفنا و كان ذاك بديّا قد هممنا بقتله اذ برزنا * و لقيناه ذا سلاح كميّا و رجعنا بصفح عنه و كان * المنّ منّا عليه بعد تليا « 2 »
--> ( 1 ) . پيام به گوش حارث بن ظالم رسان و آشكارا او را هشدار ده . تو خفتگان را مىكشى و به سراغ بيدار مردى دلاور و دارندهء جنگافزار نمىروى . ( 2 ) . به روايت ابن اثير : شعر او [ عمرو بن اطنابه ] به گوش حارث رسيد . او به مدينه رفت و جوياى خانهء عمرو بن اطنابه شد . چون به نزديكى وى رسيد ، گفت : اى پسر اطنابه به دادم برس . عمرو آمد و گفت : كه هستى ؟ گفت : مردى از پيمان قبيله . بيرون آمدم كه به نزد كسان خود روم و تنى چند از نزديكان آمدند و دارايىام ربودند . با من سوار شو تا آنها را از ايشان بستانيم . عمرو با او سوار شد و جنگافزار پوشيد و روانه گشت . چون از خانهء عمرو دور شدند ، حارث به او گفت : خوابى يا بيدار ؟ عمرو گفت : بيدار . حارث گفت : من ابو ليلى -