لسان الملك سپهر
288
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
قوم گفتند : همانا اين مرد را سوگند دادهاند كه خبر بازنياورد . اكنون بايد از اين شير چشيد اگر شيرين باشد خيمهگاه زهير نزديك باشد و اگر طعم آن متغيّر شده راه دور است . چون بچشيدند شيرين يافتند و بدانستند راه نزديك است . پس خالد برخاست و بر اسبى كه حذفه نام داشت سوار شد و جندح بن البكّاء و معاوية بن عبادة بن عقيل را كه جدّ ليلى اخيليّه است با جمعى ديگر برداشته به سوى زهير روان شد . و چون راه به دو نزديك كرد اسب زهير شيهه برآورد ، پس مردم او نگران شدند و دانستند كه خالد بديشان تاختن كرده ، پسر زهير ، ورقا با پدر گفت كه : مردى را بر اسب شقراء مىبينم كه فرس خود را با تازيانه مىزند و به سوى ما شتاب مىكند زهير گفت : شيئا ما يريد السّوط الى الشّقراء . و اين سخن در عرب مثل شد . مع القصه زهير نيز جستن كرده بر اسب خويشتن سوار شد و تاختن كرده در برابر خالد آمد و با او درآويخت و چون لختى با هم بگشتند هر دو تن دست در گردن يكديگر در آورده قوت كردند تا هر دو تن از اسب به زير افتادند و خالد بر زبر زهير واقع شد . در اين وقت زهير فرياد بر آورد كه : اى قوم مرا و خالد را با هم بكشيد ، ورقاء بن زهير تيغ بر كشيد و بدويد و سه ضرب شمشير بر خالد فرود آورد و چون او دو زره در برداشت هيچ آسيب نيافت ، پس جندح قدم پيش گذاشت و با شمشير سر از تن زهير برگرفت و به اتفاق خالد به قبيلهء خويش بازشدند . و از پس مرگ زهير ، ورقاء اين شعرها در مرثيهء پدر گفت : بيت رأيت زهيرا تحت كلكل خالد * فاقبلت اسعى كالعجول ابادر فشلّت يمينى يوم اضرب خالدا * و يمنعه منّى الحديد المظاهر فيا ليت انّى قبل ضربة خالد * و يوم زهير لم تلدنى تماضر « 1 »
--> ( 1 ) . زهير را در زير پيكر سنگين خالد ديدم و مانند شتابكاران روى آوردم كه دست به كارى زنم . دست راستم خشك باد روزى كه بر خالد ضربت زدم و آهن استوار او را از من درست بداشت و وارهاند . اى كاش تماضر پيش از روز نبرد خالد و زهير مرا نزاده بود .