لسان الملك سپهر

278

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

بود ، پس از او مهلت خواست و استغاثه به عامر بن مالك بن جعفر برد . جعفر در جواب فرمود : برادرم سلمى چارهء اين كار تواند كرد چه نديم و مشاور عوف اوست . چون به نزديك سلمى شدند او نيز ايشان را به نزد برادرش طفيل دلالت كرد ، و طفيل گفت : مىدانم سلمى از من چه خواسته است و حسان الجون را كه خود اسير كرده بود با بنى عبس عطا كرد و ايشان او را در ازاى معاوية بن الجون به نزد عوف آوردند و به دو سپردند . فجزّ ناصيته فاعتقه يعنى : قطع كرد موى پيشانى او را كه علامت آزادى بود و آزادش ساخت ازين روز عوف « جزّاز » لقب يافت . و هم در آن روز كبشه دختر عروة الرّجال بن عتبة بن جعفر بن كلاب به عامر بن طفيل حامل بود و در آن هنگامه بار بگذاشت . و هم در آن روز طفيل بن مالك به آل عبد اللّه غطفان تاختن برده و هزار ( 1000 ) شتر به غارت آورد ، و از آن غنيمت صد ( 100 ) شتر به عبيدة بن مالك عطا داد . و در آن داروگير عبيده نيز عزم قتال كرد و خواست خود را بر قلب مخالفان زند برادرانش عامر و طفيل او را از چنين تهور منع كردند و او نپذيرفت و اسب بزد و به ميان سپاه ذبيان و بنى تميم درآمد . پس مردى از قفاى او بيرون شده نيزه بر كتفش بزد كه از روى پستانش سر بدر كرده و نيزه در تن او بماند و او را عطف عنان كرده از جنگ روى برتافت و به نزديك طفيل آمد و گفت : اين رمح « 1 » را از كتف من بيرون كن . طفيل از آن خشم كه پندش را خوار داشته بود گفت : من هرگز اين كار نكنم ، پس به نزديك عامر آمد و او نيز از غضب چنين گفت . در اين وقت سالم بن مالك برسيد و آن نيزه را بكشيد و او را در ميان زنان و مجروحان جاى داد . در اين وقت حاجب بن زراره برادر لقيط از جنگ بگريخت و پسران حزن بن وهب بن عوير بن رواحه عيسى كه يكى زهرم و آن ديگر قيس نام داشت و ايشان را زهرمان مىگفتند از دنبال حاجب بتاختند و به دو رسيده گفتند : اسير ما باش . حاجب گفت : تا جان در تن دارم اسير دو مولى نشوم . در اين وقت مالك ذو الرقيبه برسيد و گفت اسير من باش . حاجب گفت : تو كيستى ؟ گفت : من مالك ذو الرقيبه‌ام . گفت : ترا اختيار كردم . زهرم خشم كرده تيغ بكشيد و به گرد او همىگشت تا سرش از تن دور كند ، حاجب وا غوثاه برآورد ، مالك پياده شده او را نجات داد و با خويشتن ببرد .

--> ( 1 ) . رمح به معنى نيزه باشد .