لسان الملك سپهر
279
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
پس زهرمان به نزد قيس بن زهير بن جذيمه آمدند و گفتند : مالك بر ما ستم كرد و اسير ما را بربود . در اين وقت مالك برسيد و گفت من ظلمى نكردهام ، حاجب خود مرا اختيار كرد . و چون او را حاضر ساختند بدين سخن گواهى داد . قيس با او گفت : براى خلاصى خود چه در خاطر دارى . گفت هزار ( 1000 ) شتر به مالك مىدهم و صد ( 100 ) شتر به زهرمان كه رها شوم و چنان كرد . و مرداس بن ابى غاز نيز مردى را اسير كرد و صد ( 100 ) شتر بگرفت و رها ساخت و بنو بكر بن كلاب شتران را از دست او بگرفتند . مرداس نزد يزيد بن الصّعق آمد و شكايت آورد ، يزيد سوار شده به نزديك بنى ابى بكر آمد و شتران مرداس را گرفته به او بازداد و بنو بكر حيلت ديگر كردند و شب بر مرداس درآمدند و با او شراب خوردند و در مستى از او خواهش كرده شتران را ديگر بار بگرفتند ، صبحگاه كه مرداس به خويش آمد از كرده پشيمان شده ، ديگر باره به نزد يزيد بن الصّعق آمد و قصهء خويش بگفت . در اين نوبت يزيد سخن او را وقعى ننهاد . و هم در آن روز معاوية بن الصّوت بن الكاهن الكلابى كه « اسد المجرّع » لقب داشت به اتفاق حرملة الكلبى بر سنان بن ابى حارثه المرّى حمله بردند و سنان خويش را در معرض هلاك ديد به نزديك مالك بن حمارى الفزارى بتاخت و گفت : مرا از چنگ دشمن خلاصى ده تا در عوض دختر خود خوله را به زنى در سراى تو فرستم و مالك را هفتاد ( 70 ) سوار در دنبال بود ، پس مالك به طمع وصل خوله اسب بزد و بر معاويه حمله برد و او را بكشت و از پس او حرمله را به قتل آورد و يك تن ديگر از بنى كلاب و دو تن از بنى قيس را نيز عرضهء شمشير ساخت و سنان را نجات داد ، اما با اين همه بعد از جنگ به آرزو نرسيد و خوله رضا نداد كه ضجيع او باشد . و هم در آن روز قيس بن المتفق بن عامر بن عقيل تاختن كرد و عمرو بن عمرو را اسير بگرفت . در اين وقت الحارث بن الابرص بن ربيعة بن عقيل برسيد و از دور همى فرياد كرد كه اى قيس عمرو را زنده مگذار ، عمرو با قيس گفت كه : الحارث را با من از پيش خصمى است چون برسد مرا بكشد و ترا از آن بهره كه از فداى من خواهى يافت بازدارد . و قيس عمرو را رها كرد تا به سوى قوم شتافت . و چون ايام جنگ انقضا يافت