لسان الملك سپهر
275
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
بشود و مردم بنى عامر را از ورود ما آگهى دهد . پس كرب را بگرفتند و از او با سوگند عهد بستدند و رها كردند . چون كرب رهائى جست به ميان بنى عامر آمد و دور از آن جماعت در سايهء درختى فرود شد ، و احوص از دور او را بديد و كس فرستاد و به نزد خويشش خواند . كرب گفت : به ميان شما نمىآيم اما اگر شما به مسكن من در آئيد چيزى خواهيد يافت . پس يكى از عامريون به خانهء او شد و كرب مقدارى خاك در كيسه كرد و خارى را سر شكسته بر سر آن خار حنظله « 1 » نهاد و بر زير خاك گذاشت و مشكى از شير بديشان نمود و قدرى بنوشيد و هيچ سخن نگفت . اين خبر را به الأحوص آوردند . فرمود : كه دشمنان ما از كرب عهد گرفتند كه سخن نگويد ، اكنون به رمز باز مىنمايد كه : لشكرى مانند خاك انبوه شده اما شوكت ايشان كليل است زيرا كه شوكة نام خار است و آن را سر شكست كنايت از آنكه شوكت ايشان شكسته است و بر فراز آن خار شكسته حنظله نهاد ، ازين قصد كرد كه بنى حنظله نيز با ايشانند و از نمودن مشك شير و مقدارى نوشيدن از آن ابلاغ مىكند كه آن جماعت به اندازهء زمانى كه شير از بزى بدوشند و بنوشند توانند به ما رسيد . پس احوص بفرمود تا شتران را بهر دو زانو عقال بر نهادند و لشكر را آماده و مهيا بداشت . اما از آن سوى روز ديگر از بامداد لقيط بن زراره لشكر خويش را از بهر جنگ بياراست در اين هنگام ناگاه شترى اجرب كه دندانهاى كج داشت از پيش روى لشكر درآمد و دندانهاى خود را همىنمود ، حزاره كه يكى از بنى اسد بود آن را به فال بد گرفت و گفت بكشيد اين شتر را ؟ لقيط گفت : بگذاريد آن را كه كشتن واجب نيست . از پس آن معاوية بن عبادة بن عقيل در برابر لشكر آمد و او اعسر « 2 » بود و همىگفت : انا الغلام الاعسر الخير فى و الشّر و الضّر فى اكثر . بنى اسد اين حال را نيز مشئوم گرفتند . بالجمله ابو عمرو بن شاس كه مردى شاعر بود و معقل بن عامر بن مؤاكلة المالكى و ديگر بزرگان با لقيط گفتند : كار اين جنگ را چگونه به پايان برى ؟ گفت : بر اين كوه برآيم و بر عامريون داخل شوم و ايشان را عرضهء شمشير سازم . گفتند :
--> ( 1 ) . حنظل : هندوانهاى تلخ به نام هندوانهء ابو جهل . ( 2 ) . اعسر : آنكه با دست چپ كار كند و چپ دست باشد .