لسان الملك سپهر

268

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

فرستيم چندان‌كه شما رضا دهيد و اين جنگ را به تأخير افكنيد . ايشان رضا دادند . پس قيس بفرمود : جمعى از كودكان اشراف را حاضر كرده به دست مبيع بن عمرو الثعلبى كه شوهر خواهر حذيفه بود سپردند و پيمان نهاد كه آن كودكان را محفوظ بدارد تا آنگاه كه كار ايشان به جنگ يا به صلح به پايان رود . هر دو قبيله از جنگ دست بازداشتند . و مدتى دراز بر نيامد كه مرگ مبيع نزديك شد ، پس فرزند خود را كه مالك نام داشت طلب كرد و گفت : مرا زندگانى به نهايت رسيد و گويا به چشم خود مىبينم كه پس از مرگ من حذيفه به نزديك تو خواهد آمد و خواهد گفت : دريغ كه سيّد و امير ما از جهان برفت و ديدگان خود را فشار خواهد داد تا مگر در مرگ من قطره‌اى فرو چكاند و ترا خواهد فريفت تا اين كودكان را از تو بستاند و عرضهء هلاك سازد ، اما دانسته باش كه اين مكرمت وديعتى است در تو ، چون از دست بدهى ديگر كرامت نخواهى يافت . اين بگفت و رخت بر بست . و هم در حال حذيفه درآمد و اين سخنان كه مبيع خبر داده بود همه بگفت و به كذب گريستن بر خود بست ، پس روى با مالك كرد و فرمود : من خال توام و روزگار فراوان برده‌ام پسنديده نباشد كه با شيخوخت من اين كودكان در نزد تو باشند و همى الحاح كرد تا آن كودكان را بگرفت و به يعمريه آورد و آن مردم را كه از ايشان كسى در جنگ قيس كشته شده بود حاضر كرد و هر كودك را به دست يك تن خونخواه بداد و فرمود : تا ايشان را در آماجگاه بدارند و هر كس به جاى مقتول خود يك تن را نشان تير كند . و حكم كرد تا كودكان چون زخم تير يابند پدران خود را ندا كنند . كنايت از آنكه پدران ايشان از جملهء مردان و دلاوران نيستند كه توانند به فرياد پسران خود رسند و اگر نه فرزندان خود را چگونه به دست دشمن مىنهادند . بالجمله بنى فزاره كمانهاى خويش را بدان كودكان گشاد دادند و آن اطفال فرياد « وا أبتاه » بر آوردند تا جملگى جان بدادند ، و اگر كسى از ايشان زنده ماند ، روز ديگر هدف تير گشت . از آن سوى چون اين خبر به قيس رسيد دنيا در چشمش تيره شد و جمعى از ابطال رجال را برداشته به يعمريه تاختن كرد و با بنى فزاره رزم بپيوست . پسران مبيع ، مالك و يزيد هر دو را بكشت و عركى بن عميره نيز مقتول گشت . بالجمله دوازده ( 12 ) تن از بنى فزاره كشته شد .