لسان الملك سپهر
257
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
الآبية « 1 » و اين سخن مثل گشت . يعنى : آن شتر كه در عشى « 2 » چريدن كند آن شتر ديگر را كه از چريدن ابا دارد هم به چريدن آرد . اين شتران را از چراگاه چرا بازآوردى ؛ و در خشم شد و جامهء خود را بر روى شتران بيفشاند و به سوى چراگاه برتافت و خود از دنبال بشتافت و در كنار چراگاه بنشست و براى دفع برودت هوا جامهء خويش را بر سر افكند . در اين وقت سليك از قفاى او برسيد او را غافل يافت ، شمشير بزد و سر او را بپرانيد و شتران را برداشته به نزد اصحاب خويش آورد و اين شعرها بگفت : بيت و عاشية « 3 » رجّ بطان « 4 » ذعرتها « 5 » * بصوت قتيل وسطها يتسيّف كان عليه لون برد محبّر * اذا ما اتاه صارخ « 6 » متلهّف « 7 » فبات لها اهل خلاء فناؤهم « 8 » * و مرّت بهم طير فلم يتعيّفوا « 9 » و باتوا يظنّون الظّنون و صحبتى * اذا ما علوا نشزا « 10 » اهلّوا و اوجفوا و ما نلتها حتّى تصعلكت « 11 » حقبة * وكدت لاسباب المنيّة اعرف و حتّى رأيت الجوع بالصّيف ضرّنى * اذا قمت تغشانى « 12 » ظلال « 13 » فاسدف « 14 » و ديگر وقتى چنان افتاد كه سليك به نهايت مسكين و درويش گشت و از بهر غارت از خانه بدر شد و چون شب در آمد در كنارى بخفت . درين هنگام مردى برسيد و او را بديد و ناگاه بر زبر او افتاد و گفت : گردن به بند ده كه اسير منى . سليك چشم باز كرد و گفت : اى مرد شب دراز است و ماه در كمال برد و ديگرى را باش . آن مرد گفت : هرزهء ملاى و خاموش باش كه اسير منى . سليك چون چنان ديد دست بر آورد و او را تنگ در بر گرفته سخت بفشرد ، چنان كه بادى از او رها گشت . سليك گفت : أ ضرطا و انت الاعلى . يعنى : با اينكه تو بر بالائى باد رها كنى . پس به دو گفت :
--> ( 1 ) . مجمع الامثال ميدانى ، 2 / 9 - 11 . ( 2 ) . عشى به معنى شب باشد . ( 3 ) . عاشيه : شتر يا حيوانى كه در شب بچرد يا چريده باشد . ( 4 ) . طان : زمين گلناك . ( 5 ) . ذعر : ترسانيدن . ( 6 ) . صارخ : فريادكننده و دادخواه . ( 7 ) . لهف : دريغ خوردن و اندوهگين شدن ؛ ملهوف يعنى مظلوم . ( 8 ) . فنا : گرداگرد . ( 9 ) . عيافه : فال گرفتن به مرغ . ( 10 ) . نشز : جاى بلند و بلند نشستن . ( 11 ) . تصعلك : درويشى و مسكينى . ( 12 ) . تغشيه : فرو پوشيدن . ( 13 ) . ظل : سايه ، ظلال : سايه ابر . ( 14 ) . سدفه : تاريكى .