لسان الملك سپهر
239
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
قتل نعمان مع القصه نعمان دو روز ايشان را بداشت و روز سيم نامهاى به ملك الملوك نگاشت كه : بدين صفت دوشيزهاى در سراى من نباشد ، و با زيد گفت : عذر من از پادشاه بخواه و ايشان را گسيل ساخت . پس زيد به حضرت پرويز آمد و نامهء نعمان بداد . پرويز گفت : كدام دوشيزه بود كه تو نشان دادى ؟ زيرا كه نعمان نگاشته است كه هرگز مرا چنين دختر نبوده . زيد عرض كرد كه من نيز گفتم كه : او دختر خويش را نخواهد داد ، ايشان از دنائت طبع و خشونت خوى خوارى و گرسنگى خود را بر سيرى و رياست تو ترجيح نهند و سموم آن ارض را بر رياح اين اراضى تفضيل گذارند ، هماكنون ازين رسول پرسش كن تا چه گفت ؛ زيرا كه من پادشاه را بزرگتر از آن دانم كه سخنان او را ديگر بار بر زبان آرم . پرويز از رسول پرسش كرد و او آنچه به ياد داشت بازنمود . ملك الملوك عجم در خشم شد و گفت : بسيار بندگان زياده بر اين اراده كردهاند و كار ايشان به عقال و نكال افتاده ، اين سخن پراكنده گشت و نعمان نيز بشنيد و دانست خطرى عظيم در پيش دارد . بالجمله پرويز چند ماه ساكت بماند و آنگاه كس به نزد نعمان فرستاد كه : ما را با تو حاجتى است . و او را به حضرت طلب داشت . نعمان دانست كه اين سفر به خير نباشد ، لا جرم سر از فرمان برتافت . چون اين خبر به پرويز رسيد أياس بن قبيضة الطائى را كه از اكابر عرب بود با چهار هزار ( 4000 ) مرد دلير مبارز مأمور داشت كه به اراضى حيره تاخته نعمان را از تخت به زير آورد و دست بسته به حضرت فرستد . چون اين خبر به نعمان رسيد زن و فرزند و اموال و اثقال خويش را حمل كرده به جبل بنى طى گريخت تا از ايشان پناه جويد . مردم طى گفتند : ما نتوانيم ترا پذيرفت زيرا كه با پرويز قوت مناجزت « 1 » و مبارزت نداريم . نعمان گفت : من شما را پايمال ستور پرويز نخواهم و از آنجا كوچ داده فراوان در قبايل عرب بگشت و هيچ كس او را پناه نداد . چون به اراضى بنى رواحة بن ربيعة بن عبس رسيد ايشان گفتند : اگر خواهى ما از بهر تو مقاتلت اندازيم و مصاف دهيم . نعمان گفت : شما را نيز به كشتن
--> ( 1 ) . مناجزت : به معنى مقاتله كردن باشد .