لسان الملك سپهر

240

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

ندهم و با پرويز به جنگ نيفكنم و از آنجا كوچ داده به ذى قار « 1 » آمد و در ميان بنى شيبان فرود شد . هانى بن مسعود بن عامر بن عمرو بن ربيعة بن ذهل بن شيبان كه در آن قبيله سيدى بزرگ بود در آنجا سكون داشت و قيس بن مسعود بن قيس بن خالد ذى الجدين نيز در آن اراضى مىزيست و از ديوان پرويز مرسومى مقرر داشت ، ازين روى كه شتران پرويز را در آن اراضى كفيل بود و رعايت مىكرد . بالجمله نعمان را در ضمير آمد كه از بنى شيبان مدد جويد ، پس دختر خود حديقه را به هانى به زنى بسپرد و او و قبيلهء بنى شيبان گفتند : ما هيچ از خدمت تو بازنشويم و از مقاتلت با پرويز پرهيز نكنيم اگر از بهر تو سودى كند . پس هانى گفت : اين كوشش از براى تو خسران آرد چه من و تو هر دو مقتول شويم و تو از پس آنكه پادشاهى كرده باشى چگونه از در هر كس زبون و ذليل درآئى ، مرگ از اين زندگانى بهتر است ، اكنون صواب چنان مىنمايد كه اهل و مال خويش به نزديك من وديعت كنى تا چنان بدارم كه اهل و مال خود را و تو خود به حضرت پرويز كوچ دهى ، اگر بكشد به نام باشد و اگر ببخشد هم سلطنت ترا خواهد بود . همانا از پس پادشاهى گدائى نتوان كرد . و زن نعمان نيز بدين سخن گواهى داد . لا جرم نعمان نامه‌اى از در مسكنت و ضراعت بنگاشت و پيشكشى در خور درگاه پرويز ساز داده با رسولى چرب‌زبان انفاذ داشت . آنگاه خواسته و خزانهء خويش را با زن و فرزند و چهارصد ( 400 ) اسب و چهارصد ( 400 ) جوشن و ديگر سلاحها هر چه او را بود به هانى سپرد و عزيمت سفر مداين را تصميم داد . در اين وقت رسول او برسيد و گفت : پرويز پيشكش ترا پذيرفتار گشت و اظهار عطوفت فرمود و او را با تو ناهموار نيافتم . اين سخن دل نعمان را به جاى آورد و به سوى مداين شتاب كرد . چون بر سر پل ساباط « 2 » رسيد با زيد بن عدى بازخورد . زيد با او گفت : انج نعيم ان استطعت النّجاء يعنى : اى نعمانك خلاص كن خود را اگر مىتوانى . نعمان گفت : اى زيد اين حيلت تو كردى اگر زنده ماندم ترا با پدر ملحق سازم و چنانت بكشم كه هيچ عرب كشته نشده باشد . زيد گفت : امض لشأنك نعيم فقد و اللّه أخيت لك اخيّة لا يقطعها المهر

--> ( 1 ) . ذى قار : اسم آبى است از بكر بن وايل نزديك به كوفه . ( 2 ) . ساباط : نام قريه‌اى است نزديك به مداين .