لسان الملك سپهر

229

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

تا روزى چند با هم روزگار بريم . چون اين نامه به عدى رسيد از شاهنشاه عجم رخصت يافته به سوى حيره شتافت و نعمان اين بدانست و بىآنكه او را ديدار كند بفرمود هم از راه او را به زندان بردند و بند بر نهادند . عدى را اين كار شگفت افتاد ؛ زيرا كه در خويشتن گناهى نمىدانست پس شعرى چند گفته به نعمان فرستاد ، باشد كه بر حال او نگران شود و به دقت نظر در كار او بيند . و سخنانش در نعمان اثر نكرد و حبس او به درازا كشيد ، ناچار نامه‌اى به برادر خود ابى فرستاد كه بر در هرمز از جانب او خليفتى داشت و صورت حال خود را بازنمود . ابى اين قصه را با هرمز برداشت و خواستار خلاصى برادر گشت . شاهنشاه عجم منشورى به سوى نعمان كرد كه : عدى را از بند آزاد كرده به سوى ما فرست و اين منشور را به رسولى سپرد تا به دو برد و ابى آن رسول را زر و سيم عطا كرد كه از آن پيش كه نعمان را ديدار كنى به زندان شو و حال عدى را بدان ، چه اگر نعمان حكم اين منشور بداند او را زنده نگذارد . لاجرم رسول راه حيره پيش گرفت و هم از راه به زندان عدى در رفت و او را بديد . عدى با او گفت : تو از من دور مشو خود به نزديك من باش و كتاب هرمز را به نعمان فرست . رسول گفت : نتوانم اين كار كرد و نامه شاهنشاه را به ديگر كس نتوانم سپرد . و از نزد عدى بيرون شده به حضرت نعمان آمد و فرمان هرمز را ابلاغ داشت . دشمنان عدى كه از بنى بغيله بودند و نسب به آل غسّان مىبردند در نهان با نعمان گفتند كه : اگر عدى از اين بند رها شود فتنه‌اى بزرگ برانگيزد . لاجرم نعمان كس فرستاد تا در زندان او را مخنوق « 1 » داشتند و به خاك سپردند و رسول هرمز را بزرگوار بداشت و چهار هزار ( 4000 ) درهم عطا بداد و كنيزكى نيكو رخسار به دو بخشيد و گفت : من او را به مزاح بازداشته‌ام چه بايست به حضرت هرمز معروض داشت ، هم‌اكنون فردا خود به زندان در رفته او را رها كن و با خودش به مداين كوچ ده . روز ديگر چون رسول به زندان درآمد عدى را مقتول و مدفون يافت و زندانبان گفت : او روزى چند است كه مرده است و ما از بيم نعمان ظاهر نساخته‌ايم . رسول بر

--> ( 1 ) . مخنون : خفه كرده شده را گويند .