لسان الملك سپهر
225
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
هرمز صواب ندانم كه يكى از فرزندان خود را وليعهدى دهم و به حكومت حيره بر نشانم ، لا جرم زمام اين ملك به دست تو نهادم و فرمان ترا در اين مملكت روان ساختم تا هرمز به هر چه خواهد فرمان دهد . اين بگفت و رخت از جهان بدر برد . و اياس چند ما به حكومت حيره مشغول بود . اما از آن سوى چون هرمز مرگ منذر را بدانست خواست تا كسرى بن هرمز را به حكومت حيره برگمارد ، مردم حيره چون اين بدانستند به حكومت كسرى رضا ندادند و هر روز در حضرت هرمز بن نوشيروان شفيعى برانگيختند و خواستار شدند كه يكى از ملكزادگان حيره را بديشان فرمانگذار فرمايد . و هرمز از اين معنى دلتنگ بود و با مردم حيره سر گران داشت كه چرا به حكومت كسرى بن هرمز رضا نمىدهند . و روزى با صناديد درگاه و بزرگان حضرت همىگفت كه : مردم حيره مرا چنان آزردهاند كه دوازده هزار ( 12000 ) تن از فرسان عجم را با سرهنگى بديشان فرستم تا در خانههاى آن جماعت نزول كنند و زن و فرزند و اموال و اثقال ايشان را مأخوذ دارند . در اين وقت چشمش بر عدىّ بن زيد افتاد كه در برابر ايستاده بود ، گفت : هان اى عدى در ميان فرزندان منذر هيچ كس را شناخته كه حكومت حيره تواند كرد ؟ عدى معروض داشت كه فرزندان منذر همه در خور حكومت و لايق فرمانند اگر فرمائى ايشان را در حضرت سازم و عرض دهم تا هر كه پسند خاطر پادشاه عجم افتد از بهر سلطنت حيره باشد . هرمز سخن او را استوار داشته و بفرمود تا خود شتافته ايشان را به درگاه آرد . عدى زمين خدمت بوسيده به اراضى حيره شتافت و فرمان هرمز را به فرزندان منذر ابلاغ داد . و در نهان با نعمان گفت كه : تو با قلّت بضاعت و كراهت ديدارى و برادرانت را با فزونى ثروت موزونى قامت و صفاى صورت و سيرت حاصل است اكنون حيلتى بايد انديشيد كه سلطنت حيره بهرهء تو شود . نعمان گفت : آنچه فرمائى چنان كنم . پس عدىّ نعمان را برداشته به نزديك ابن بردس آمد كه يكى از موالان حيره بود تا از بهر او زرى به وام ستاند . ابن بردس مسئول او را به اجابت مقرون نداشت ، لا جرم از آنجا به نزديك جابر بن شمعون آمدند كه يكى از اساقفه بود و در بلدهء حيره قصر ابيض را به ملكيت داشت و از اولاد اوس بن قلام بن بطين بن الاوس