لسان الملك سپهر

224

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

آمد و خبر روم را معروض داشت ، و چون مرگ پدر را بدانست اجازت حاصل كرده به حيره شتافت . منذر چون خبر ورود عدىّ را بشنيد مردم حيره را به استقبال او بيرون كرد و او را به عظمت تمام درآورد و قدمش را گرامى داشت و فرزند خود نعمان را به سراى او فرستاد تا در حجر تربيت او دانشور گردد و علم و ادب بياموزد . و عدىّ را چون پدر از ميان رفته بود از بهر نظم و نسق امور خود دو سال در حيره سكون فرمود و خواست تا از خدمت هرمز نيز دور نباشد بر آن شد كه يكى از برادران خود را در خدمت شاهنشاه عجم به جاى خود بازدارد . و او را دو برادر بود كه يكى عمّار بود و لقب وى « ابى » و آن ديگر عمرو نام داشت و به لقب « سمّى » بود . و هم او را يك برادر ديگر از قبيلهء بنى طى از مادر بود كه عدىّ بن حنظله نام داشت ؛ اما عدىّ بن زيد از ميان اين سه تن ابى را اختيار كرد و او را به درگاه هرمز گذاشت و خدمت نگارندگى و ترجمانى خويش را به دو بازداشت و خود گاه‌گاه به مداين سفر كرده روزى چند در حضرت [ هرمز بن ] نوشيروان مىزيست و هم به حيره مراجعت مىكرد و اين برادران بر طريقت نصارى و شريعت عيسى بودند . اكنون بر سر داستان رويم . [ چگونگى به سلطنت رسيدن نعمان ] منذر را سيزده ( 13 ) پسر بود يكى نعمان و مادر او سلمى نام داشت و او دختر وايل بن عطية الصّانع است كه در اراضى فدك سكون مىفرمود و اين نعمان در سراى عدى تربيت يافت ، و پسر ديگر منذر ، اسود نام داشت و مادر او ماريه دختر حارث بن جلهم بن تيم الرّباب بود و او را بفرمودهء منذر ، ابن مرنيا كه نسب به لخم مىبرد تربيت كرد . و اين پسران منذر همگى كمال جمال داشتند و در غايت حس و نيكوئى بودند و ايشان را در ميان عرب « اشاهب » لقب بود ، ازين روى كه ديدارى سفيد و اندامى سيمگون داشتند ، اما از ايشان نعمان به كراهت منظر شناخته بود چه او مردى احمر و ابرش بود و قامتى پست و قصير داشت . بالجمله چون مرگ منذر فراز آمد فرزندان خويش را حاضر ساخت و اياس بن قبيضة الكنانيّ الطائى را نيز طلب نمود و با او گفت : زمان من برسيد و بىفرمان