لسان الملك سپهر

223

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

هرمز ، عدىّ را به رسالت نزديك قيصر فرستاد و طاريس كه در اين وقت امپراطور ممالك روم بود - چنان كه مذكور شد - او را بزرگوار داشت و خواست تا بسطت ملك و فسحت مملكت خويش را به دو عرضه نمايد تا چون به حضرت شهنشاه عجم پيوندد از عظمت قيصر خبر دهد . لا جرم تنى چند را با او همراه كرده در اطراف بلاد و امصار خويشش همى سير داد ، و از اين روى سفر عدىّ به درازا كشيد . و در زمان غيبت او چنان افتاد كه منذر بن ماء السّماء كه در اين هنگام سلطنت حيره داشت دست به ظلم و اعتساف برآورد و مردم را بىجرمى همىبيازرد و به دست هر كس چيزى نفيس بيافت اخذ كرد تا خرد و بزرگ به ستوه شدند و دل بر آن نهادند كه منذر را به قتل آورند و زيد را به سلطنت بردارند . پس همگروه شده به درگاه زيد آمدند و انديشهء خويش را بازراندند . زيد در جواب گفت كه : من هرگز پادشاهى حيره نكنم و نيز شما را بدين سختى نخواهم گذاشت ، اگر اجازت دهيد من خود منذر را ديدار كنم و كردار زشت او را با او عرضه دارم و او را بياگاهانم كه : اگر كار بدين گونه كنى زود باشد كه از تخت سلطنت فرود شوى و اگر نه از در رفق و مدارا باش و كار به عدل و انصاف كن . مردم سخن زيد را پذيرفتار شدند و او به درگاه منذر آمد و صورت حال را مكشوف داشت و گفت : بهتر آن است كه تو در كار غزا و قتال حكومت كنى و در امور اهل صنعت و رعيت مداخلت نفرمائى تا اين سلطنت از خاندان ملوك حيره همى بدر نشود و كار از تو به دست اجنبى نيفتد . منذر از كلمات او شاد و گفت : ترا بر من نعمتى بزرگ و منّتى عظيم است و از اين پس جز به فرمان تو كار نكنم و پاداش اين نيكو خدمتى از تو و فرزندان تو پاس دارم . از پس اين واقعه روزى چند بر نيامد كه مزاج زيد از صحت بگشت و هم در آن مرض جان بداد و از وى ضياع و عقار فراوان بماند ، از جمله هزار ( 1000 ) ناقه بود كه مردم حيره هنگام مضاى حاجت به حضرت او پيشكش برده بودند ، از پس او خواستند بر اموال او تاختن كنند و آن شتران را استرداد نمايند . چون اين سخن گوشزد منذر شد با لات و عزّى سوگند ياد كرد كه : اموال زيد را جز از بهر فرزندش عدىّ نگاه نخواهم داشت و هيچ كس را با ميراث او نزديك شدن نگذاشت . اما از آن سوى عدىّ از نزديك قيصر مراجعت كرد به درگاه هرمز بن نوشيروان