لسان الملك سپهر

222

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

چنان كه در ميان عرب نامدار بودند ، و همچنان در شعر ساختن و اسب تاختن و تير انداختن و گوى و صولجان « 1 » باختن نادرهء جهان شدند . و در اين وقت چنان افتاد كه فروخ شاهان فرزند خود شاهان مرد را برداشته از حيره به مداين آمد و آن روز كه به حضرت نوشيروان بار يافت از قضا دو پرندهء نر و ماده بر لب بام ملك عجم فرود شده با هم طرح نر و مادگى بستند و باد در گلوى يكديگر دميدند . نوشيروان را از كردار ايشان شرم آمد اين صورت را مكروه داشت ، پس روى با فروخ شاهان كرد و گفت : شما را در چاكرى كار با تير و كمان است اگر اين دو طاير را يكى تو و آن ديگر را فرزندت شاهان مرد به زخم تير نگونسار كنيد بفرمايم دهان شما را از جواهر شاداب آكنده كنند ، و اگر نه از من عقاب و عذاب خواهيد يافت . پدر و پسر كمان برگرفتند و هر يك يكى از آن دو طاير را نگون آوردند . نوشيروان را كردار ايشان پسنديده افتاد و حكم داد تا دهان هر دو تن را از گوهر بياكندند و شاهان مرد را ملازم ركاب خويش ساخت . در اين وقت فروخ شاهان فرصت به دست كرده عرض كرد كه مردى از عرب در خانهء من است كه ربيب من بوده و زيد نام اوست ؛ و او را پسرى است كه عدىّ نام دارد ، امروز افصح و اكتب ناس اوست در زبان عرب و عجم ، كارى به كمال دارد و نيك فايق الحسن و جميل الوجه است . چندان بگفت كه انوشيروان را دل بفريفت و عدىّ را به درگاه آورده كاتب حضرت ساخت . و عدىّ ملازم درگاه نوشيروان بود جز اينكه در هر سال يك ماه و دو ماه رخصت حاصل كرده سفر حيره مىكرد و كار خود را در آن بلده راست كرده ديگر باره به دار الملك مداين مىشد . و آن مدت كه در حيره بود مردم حيره عظيم بزرگوارش مىداشتند ، چنان كه هرگاه به مجلس منذر بن منذر ماء السّماء كه در اين وقت سلطنت حيره داشت در مىرفت هر كه در انجمن او بود بر پاى مىايستاد تا او نمىنشست هيچ كس را نيروى نشستن نبود ، و با اينكه پدرش زيد را كمال حشمت بود و پيوسته در حيره سكون مىفرمود عظمت وى از پدر افزون گشت . بالجمله بر قانون بود كه زيد از بهر نظم ضياع و عقار در حيره مىزيست و عدىّ در حضرت نوشيروان بود . و پس از نوشيروان ملازمت هرمز داشت و چنان افتاد كه

--> ( 1 ) . صولجان : چوگان .