لسان الملك سپهر

208

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

سجده مىكردند ، و طايفه‌اى از قريش همىخواستند آن را قطع كنند ، و بر آن نزديكى مىجستند ، پس جوانى كه بهترين مردمان بود در ديدار و گفتار و آثار بيرون شده ، ايشان را مىگرفت و پشت ايشان را درهم مىشكست و چشم ايشان را برمىكند . عبد المطّلب دست همى بلند كرد كه به شاخه‌هاى آن درخت رساند ، آن جوان گفت : از براى تو نصيب نيست . گفت : از براى كيست اين دولت ؟ گفت : براى آن جمع كه از شاخه‌هاى آن درخت آويخته‌اند . پس عبد المطلب بيدار شد و بيم داشت و نزد كاهنه‌اى از قريش آمد و آن خواب بيان كرد . كاهنه گفت : همانا از صلب تو ولدى مشرق و مغرب را فروگيرد و پيغمبر شود . عبد المطّلب از آن ترس بازآمد و مسرور گشت . و آنگاه كه اجلش نزديك شد و مرگش فرا رسيد ، ابو طالب را طلب داشت و گفت : اى ابو طالب ، حفظ كن اين غلام را كه بوى پدر نشنيده است و شفقت مادر نديده است او را از جسد خود به منزلهء كبد بدار ، همانا من ترك همهء اولاد خود كردم و وصيّت او را با تو مىكنم و من ابصر ناسم « 1 » در حق او ، او را به لسان و مال و دست نصرت كن ، زود باشد كه او سيّد قوم شود ، آيا وصيّت مرا قبول كردى ؟ ابو طالب عرض كرد : بلى . فرمود : دراز كن دست خود را . و ابو طالب دست فراداشت . پس عبد المطّلب دست او را بگرفت و از وى عهد بستد و آنگاه گفت : مرگ بر من سبك گشت ، اميد داشتم كه زنده مانم تا زمان او را دريابم . و محمّد عليه السّلام را بر سينهء خود بگذاشت و بگريست و دختران خود را كه در آن مجلس حاضر بودند فرمود كه : بر من بگرييد و مرثيه بگوئيد و بخوانيد كه قبل از مرگ بشنوم . و شش تن از دختران آن حضرت حاضر بودند بدين گونه : اول : صفيه ، دوم : برّه ، سيم : عاتكه ، چهارم : ام حكيم البيضاء ، پنجم : اميمه « 2 » ، ششم : اروى . پس هر يك قصيده‌اى در مرثيهء پدر بگفتند و بخواندند و چون آن جمله را نگاشتن از رسم تاريخ‌نگاران بيرون شود از هر قصيده يك دو بيت نگاشته آمد ، اما صفيه گفت : بيت ارقت لصوت نايحة بليل * على رجل بقارعة الصّعيد

--> ( 1 ) . بيناترين مردمم . ( 2 ) . متن : فاطمه