لسان الملك سپهر
206
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
وفات عبد المطّلب شش هزار و صد و هفتاد و يك سال بعد از هبوط آدم عليه السّلام بود « 1 » چون عبد المطّلب از سفر يمن مراجعت فرمود و سخن او با سيف ذى يزن به نهايت رسيد - چنان كه مرقوم شد - به اراضى مكه در آمد ، وقتى بدان بلده رسيد كار قحط و غلا بالا گرفته بود ، چه چند سال از پى هم باران اندك بود و از اين روى قريش به صعوبت زيستن مىكردند . در اين وقت رقيه دختر ابى حنيفى بن هاشم بن عبد مناف در خواب ديد كه هاتفى ندا داد كه اى جماعت قريش ، زود باشد كه پيغمبرى از ميان شما مبعوث شود و اينك وقت درخشيدن ستاره اوست ، بشتابيد به طلب باران ، و ميان شما مردى درازبالاى سفيداندام تازهروئى است كه مژههاى چشم او دراز بود و با فخر و حسب باشد ، او با فرزند خويش از ميان شما بيرون شود و از هر بطنى مردى ملازم او گردد ، همه با طهارت و طيب ، هفت نوبت طواف كعبه كنند و به كوه ابو قبيس برآيند ، پس آن مرد دعا كند و ياران آمين گويند ، تا باران بقدرى كه خواهيد ببارد . رقيه روز ديگر با هر كه اين خواب بگفت ، در پاسخ سوگند ياد كرد كه به حرمت حرم ، آن كس جز عبد المطّلب نيست ، پس جماعت قريش نزد عبد المطّلب فراهم شدند و شرح واقعه بگفتند ، و خواستار شدند تا به دعاى باران بيرون شود . آن حضرت مسئول ايشان را به اجابت مقرون داشت و محمّد عليه السّلام را با خود برداشت و از هر قبيله مردى ملازم خويش نموده طواف حرم بكرد و به كوه ابو قبيس برآمد و پيغمبر را بر دوش نهاد و دست به دعا برداشت ، و گفت :
--> ( 1 ) . برابر ص 423 جلد دوم از كتاب اول چاپ سنگى ناسخ التواريخ .