لسان الملك سپهر

192

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

هم‌كيش است ، من لشكر بر سر چنين كس نفرستم . و اين سخن از اين پيش با پدر تو نيز گفتم . سيف گفت : اگر دانسته بودم پدر من از اين درگاه نوميد رفته هرگز بدينجا نيامدم . و روى برتافته آهنگ حضرت كسرى كرد و گفت : اگر نصرت يابم و اگر نه بر سر گور پدر بنشينم تا بميرم . و به درگاه انوشيروان آمد و يك سال ببود و هر روز بامداد بر در كسرى آمده بنشست تا شب در آمد و هر شبانگاه بر سر گور پدر رفته بگريستى و سپيده‌دم به درگاه كسرى آمدى تا با دربانان آشنا گشت و بدانستند كه او پسر ذو يزن است ، اما كسى حال او با پادشاه نتوانست مكشوف داشت . از قضا بامدادى انوشيروان بر در سراى خويش عبور مىكرد سيف به پاى خاست و عرض كرد كه : سلام بر ملك عزيز بزرگوار از ملكزادهء ذليل خاكسار كه به اميد ملك يك سال بر در او نشسته . اى پادشاه عادل دادگر ، عدل تو جهان را فرو گرفت و مرا نزد تو ميراثى و حقى است به فضل خويش داد من بده . انوشيروان بگذشت و به سراى خود درآمده او را بخواند و گفت : تو چه كسى و تو را نزد من چه حق است ؟ عرض كرد كه : من پسر پير يمانيم كه به درگاه تو آمد و از تو نصرت جست و تو او را وعدهء خير كردى و ده ( 10 ) سال در اين حضرت بماند تا بمرد . اكنون آن وعده كه پادشاه او را داد حق من و ميراث من است . كسرى را دل به دو به درد آمد و گفت : راست گفتى تو نيز صبر كن تا در كار تو نيك بنگرم . و فرمود تا ده هزار ( 10000 ) درم به دو عطا دادند . سيف آن سيم بگرفت و بر خاك و خاره بيفشاند و همىبرفت تا مردمان جمله را برگرفتند و آنگاه كه به مقام خويش رسيد چيزى با وى نبود . روز ديگر كسرى با او گفت : چرا عطاى مرا خوار داشتى و آن درم بريختى ؟ عرض كرد كه : من از شهرى آمده‌ام كه خاك آن درم است اگر ملك الملوك مرا نصرت كند تا مملكت از دشمن بازستانم هم خاك اين شهر درم كنم . نوشيروان فرمود : همانا تو پسر پيرمرد يمانى هستى ؛ زيرا كه او نيز چنين كرد و چنين گفت . و از پس آن با صناديد حضرت از بهر حاجت سيف سخن كرد و فرمود مكروه دارم كه او را نصرت نكنم و اگر لشكر خويش با او فرستم و از دريا عبور دهم تهاونى از بهر لشكر كرده باشم چارهء اين كار چيست ؟ مؤبد موبدان عرض كرد كه : پادشاه را