لسان الملك سپهر

191

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

جلوس سيف بن ذى يزن در يمن شش هزار و يكصد و شصت و هشت سال بعد از هبوط آدم عليه السّلام بود « 1 » سيف پسر ذى يزن است و شرح حال ذى يزن در ذيل قصهء يكسوم مرقوم افتاد و سيف با يكسوم و مسروق از سوى مادر برادر بود و چون در خانهء ابرهه برآمده بود و چنان مىدانست كه پدر وى نيز ابرهه باشد تا آنگاه كه مسروق به تخت ملك برآمد و آن خوى زشت كه در جبلت نهان داشت آشكار ساخت و سيف را به چشم خوارى همىنگريست و گاه‌گاه با او به خشونت سخن كرد . روزى چنان افتاد كه خشم كرده با سيف گفت كه : لعنت بر تو باد و بر پدر تو باد كه از پشت او آمدى . سيف تافته شد و از نزد برادر به سوى مادر آمد و گفت : راست بگوى پدر من كيست ؟ ريحانه گفت : اى فرزند پدر تو ابرهة الاشرم است و مرا جز ابرهه شوى نبوده . سيف گفت : مسروق هرگز بر پدر خود لعنت نكند . و تيغ بركشيد و گفت : راست بگوى و اگر نه خود را با اين شمشير هلاك كنم . مادرش بگريست و شمشير از وى بستد و قصهء خويش را پاى تا سر بگفت و مردن پدرش را از بهر كينه‌جوئى در نزد انوشيروان مكشوف داشت . سيف چون اين بشنيد شمشير از مادر بستد و او را بدرود كرده از يمن بيرون شد و خواست تا به نزديك انوشيروان شود ، چون مرگ پدر را در حضرت او ياد كرد اين آهنگ را مكروه داشت و عزم برتافته به سوى قسطنطنيه كوچ داده به نزد سطايانس شده از وى نصرت جست . قيصر در جواب گفت : اگر خواهى از بهر تو نامه به مسروق نويسم تا جور از تو برگيرد ، همانا او بر شريعت عيسويان است و با من

--> ( 1 ) . برابر با ص 417 جلد دوم از كتاب اول چاپ سنگى ناسخ التواريخ .