لسان الملك سپهر
188
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
شكمش بشكافتند ، هماكنون تا تو او را دريابى زنده نخواهد بود . حليمه با شوهر بىدستار و كفش به جانب كوه دويدند و چون به رسيدند آن حضرت را سالم و خندان يافته سر و چشمش را ببوسيدند و گفتند : چه پيش آمد ترا ؟ فرمود كه : دو تن سفيد جامه بر من درآمدند همانا جبرئيل و ميكائيل بودند ، در دست يكى طشتى از زمرّد پربرف بود و مرا در ربوده به فراز كوه آوردند و يكى سينهء مرا چاك داد و دست برده احشاى درون مرا برآورد و بدان برف شست و شو كرده به جاى خود گذاشت و آن ديگر دست فرا برده قلب مرا از جاى برآورد و دو نيمه ساخت نكتهء سودائى كه با خون آلايش داشت برگرفت و بينداخت و گفت : هذا خطّ الشّيطان منك يا حبيب اللّه و بعد از آن اندرون دل مرا به چيزى كه با خود داشتند بپرداختند و به جاى خود نهادند و خاتمى از نور بدان برزدند كه هنوز خوشى آن در عروق و مفاصل من ساير است . آنگاه يكى با ديگرى گفت : او را با ده ( 10 ) كس از امّت او موازنه كنيد ، چون وزن دادند من افزون آمدم . بدين گونه با صد هزار ( 100000 ) كس موازنه كردند هم افزون بودم . پس گفت : بگذار او را كه از تمامت امت فزون آمد . پس ميان چشمان مرا ببوسيدند و گفتند : يا حبيباه بيم مكن اگر بدانى براى چه نيكوئيها آمدهاى چشم تو روشن گردد . پس مرا بگذاشتند و به سوى آسمان شدند اگر خواهى با تو بنمايم كه از كجا به درون رفتند . حليمه او را برداشته به خانه آورد و شوهر و خويشان با او گفتند كه : اين طفل را به نزديك عبد المطّلب رسان پيش از آنكه داهيهاى درآيد ، همانا اين كودك را جنّ گرفته است . پس حليمه با شوهر ، آن حضرت را برداشته روانهء مكّه شدند ، ناگاه هاتفى ندا در داد كه : ربيع خير و امان از بنى سعد بيرون مىرود ، وقت تو خوش اى بطحا كه نور و بها باز تو خواهد آمد و بدان بركت محروس خواهى بود . بالجمله چون به دروازهء مكّه رسيدند حليمه آن حضرت را بنشاند و خود از بهر حاجتى بدر شد و چون بازآمد او را نيافت فرياد بركشيد و به هر جايش جست اثرى نديد ، ناچار به نزد عبد المطّلب آمد و اين خبر بداد . عبد المطّلب بيرون شده به كوه صفا برآمده فرياد بركشيد كه اى آل غالب . قريش او را اجابت كردند و بر او مجتمع شدند ، فرمود كه : فرزند من محمّد مفقود شده او را طلب بايد كردن . پس همگى سوار شدند و از هر جانب فحص همىكردند و او را نيافتند . عبد المطّلب به