لسان الملك سپهر

170

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

جامه‌اى سفيد يافت كه سه كليد از مرواريد خوشاب به كف داشت ، و هاتفى بانگ داد كه : محمّد گرفت كليد نصرت و سودمندى و نبوّت را . آنگاه ابرى ديگر باديد شده او را فرو گرفت و جنابش را از كرّت نخستين بيشتر پوشيده و ندائى در رسيد كه طوفوا بمحمّد الشّرق و الغرب و اعرضوه على روحانىّ الجنّ و الانس و الطّيور و السّباع و اعطوه صفاء آدم و رقّة نوح و خلّة ابراهيم و لسان اسماعيل و جمال يوسف و بشرى يعقوب و صوت داود و زهد يحيى و كرم عيسى و آن ابر نيز برخاست و در دست پيغمبر حريرى سفيد و محكم برتافته بود و گوينده‌اى گفت : قد قبض محمّد على الدّنيا كلّها فلم يبق شيء الّا دخل فى قبضته يعنى : محمّد جميع دنيا را در قبضهء تصرف آورد چنان كه هيچ جزوى از آن باقى نماند . پس سه تن را ديد مانند آفتاب درخشان و در دست يكى ابريقى از سيم و نافه‌اى از مشك و در دست ديگر طشتى از زمرّد كه در چهار جانب مرواريدى سفيد نصب داشت و گوينده‌اى مىگفت : هذه الدّنيا فاقبض عليها يا حبيب اللّه فقبض على وسطها يعنى : اين دنياست بگير اى دوست خدا پس ميانش را گرفت . و قائلى گفت : قبض الكعبة و در دست سيّم حريرى سفيد سخت برتافته بود آن را بگشود و از آن خاتمى برآورد كه بيننده را حيرت مىگرفت ، و هفت مرتبه آن حضرت را شسته و آن خاتم را بر كتفش نهاد ، چنان كه نشان محجمه آشكار گشت و سرو رويش را با روغنى مسح كرده چشمش را سرمه كشيد و آب دهان خود را در دهانش كرد تا به نطق آمد ؛ و چيزى گفت كه آمنه ندانست . پس آن ملك گفت : فى امان اللّه و حفظه و كلائته « 1 » قد حشوت « 2 » قلبك ايمانا و علما و يقينا و عقلا و شجاعتا انت خير البشر طوبى لمن اتّبعك و ويل لمن تخلّف عنك پس هر يك آن حضرت را زمانى اندك در ميان بال خود بداشتند و به جاى گذاشتند و خازن بهشت كه اين كارها همه او مىكرد برفت . و چون لختى دور شد روى برتافته بدان حضرت گفت يا عزّ الدّنيا و الآخرة . و آن حضرت ناف بريده و ختنه كرده متولّد شد و نورى از فرق مباركش ساطع گشت كه آسمان روشن شد و قصرهاى شام و يمن و فارس مشاهده آمنه افتاد كه مانند آتش افروخته و درخشان بود و مرغان بسيار مانند اسفرود گرد او را گرفتند .

--> ( 1 ) . كلاته به كسر كاف و مدّ : نگاهبانى كردن ( س ) . ( 2 ) . حشو : پر كردن و آكندن ( س ) .