لسان الملك سپهر

171

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

بعضى بر آنند كه شفا مادر عبد الرّحمن بن عوف قابلهء آن حضرت بود و چون آن حضرت به دست او رسيد ندائى شنيد كه يرحمك ربّك و از شرق تا غرب را نورانى ديد . بالجمله در حين ولادت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله عبد المطّلب نزديك كعبه خفته بود ناگاه نگريست كه كعبه و اركانش از زمين خلع شده به جانب مقام ابراهيم به سجده رفت ، پس مستوى بايستاد و ندا در داد كه اللّه اكبر ربّ محمّد المصطفى الان قد طهّرنى من انجاس « 1 » المشركين و ارجاس « 2 » الكافرين پس اصنام و اوثان شكسته بر روى در افتادند و مرغان به سوى كعبه جمع شدند و كوهها را به جانب كعبه مشرف شدند و ابرى سفيد نگريست كه در برابر حجرهء آمنه ايستاد . عبد المطّلب را شگفتى فرو گرفت و به نزديك آمنه بشتافت و در سراى او بكوفت و به خانه در رفت و گفت : اى آمنه نمىدانم به خواب اندرم يا اين همه به بيدارى مىنگرم . گفت : همانا بيدارى . فرمود : آن نور كه در جبين تو بود چه شد ؟ گفت با آن فرزند است كه از من جدا شد . فرمود : فرزند مرا بياور تا ببينم . آمنه گفت : چنان دانم كه تا سه روز او را ديدار نتوانى كرد . عبد المطّلب در خشم شد و شمشير بركشيد و فرمود : حاضر كن فرزند مرا و اگر نه ترا بكشم يا خود را عرضهء تيغ سازم . آمنه گفت : وى اندرين خانه است تو خود اگر توانى او را ديدار كن . عبد المطّلب آهنگ آن حجره كرد مردى پير از آنجا به در شد و گفت : بازشو كه هيچ كس از بشر او را نتواند ديد تا جميع ملائكهء خدا او را زيارت نكنند . پس عبد المطّلب بر خويشتن بلرزيد و بازشد . و هم قريب به ولادت آن حضرت چنان افتاد كه عيد بت‌پرستان پيش آمد و گروهى از قريش در بتخانهء خويش معتكف شدند و شتران كشتند و خمر نوشيدند . چون ولادت پيش آمد آن بت كه از همهء اصنام بزرگتر بود به روى در افتاد و آن جماعت سه كرّت آن بت را نصب كردند و هم به روى در افتاد . چون ديگر بارش برگرفتند و بر جاى محكم كردند از ميان آن بت بانگى شنيدند كه مىگفت :

--> ( 1 ) . انجاس : جمع نجس است . ( س ) ( 2 ) . رجس : پليدى ، جمع ارجاس ( س ) .