لسان الملك سپهر

118

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

دعاى فيميون بمرد و بيم كرد كه او را زيان رساند ، ناچار خود را از كمين آشكار كرد و فرياد برداشت كه اى فيميون خود را از اژدها حفظ كن و فيميون همچنان در نماز بود و به دو التفات نكرد . صالح بىاختيار پيش شتافت و چون نزديك شد آن مار را مرده يافت ، پس بماند تا فيميون از نماز فراغت جست . آنگاه از در ضراعت و مسكنت عرض كرد كه : اى فيميون سوگند با خداى كه من در مهر تو بىاختيارم و آرزوى من آن است كه پيوسته ملازم خدمت تو باشم . فيميون گفت : اگر ملازمت من خواهى كرد بر قانون من زيستن كن . پس صالح دين او بياموخت و ملازم حضرت او شد . و در اين وقت جلالت قدر فيميون اندك روشن گشت و مردم دانستند كه مرضى به دعاى او شفا يابند ، پس مردى را كه پسر كور بود بدان سر شد كه فيميون را به بالين فرزند حاضر كند و او را از بلاى كورى برهاند . بعضى از مردم به او گفتند كه : فيميون هرگز اجابت اين مسئول نكند و بدين نام به خانهء تو در نيايد ، مگر اينكه حيلتى انديشى و او را به بهانهء ديوارگرى و بنّائى به خانه آرى . لاجرم آن مرد فرزند خود را بر بستر بخوابانيد و جامه‌اى بر فراز او افكند و به نزديك فيميون آمد و گفت : مرا عزم آن است كه خانه‌اى بنيان كنم و او را از بهر عمارت به سراى خويش آورد و بهر حجره همى عبور داد تا بدانجا رسيد كه فرزندش خفته بود ، ناگاه جامه از زبر او دور كرد و دست او را گرفته پيش داشت و گفت : اى فيميون اين يك تن از بندگان خداست و از هر دو چشم نابيناست اگر در حق او دعاى خير كنى تا شفا يابد روا باشد . فيميون از خداى بخواست تا ديدگانش روشن گردد . و چون در آن اراضى شناخته شد ناچار كوچ داد و صالح همى از قفاى او بود آنگاه از حدود شام عبور مىكردند به درختى بزرگ گذشتند و از زير درخت مردى فرياد برآورد كه آيا تو فيميون باشى ؟ گفت : بلى . عرض كرد : بسيار روز انتظار تو بردم تا هم اكنونت يافتم ، آگاه باش كه هم در اين هنگام من به درود جهان خواهم كرد و كفن و دفن من بر ذمّت تو باشد . اين بگفت و بمرد . فيميون بر حسب وصيّت او را به خاك سپرد و از آنجا با صالح كوچ داده در بعضى از بلاد عرب عبور داشت . ناگاه كاروانى از قبايل عرب بديشان باز خوردند و هر دو تن را اسير كردند و