لسان الملك سپهر

119

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

گفتند : همانا شما بندگانيد كه از مولاى خود گريخته‌ايد و ايشان را در اراضى نجران آورده هر تن را به كسى فروختند . اما فيميون هر روز از بام تا شام خدمت مولاى خويش كردى و چون شام به حجرهء خويش شتافتى به نماز ايستادى و خداى را ستايش نمودى تا آنگاه كه سپيدى صبح بر دميدى . شبى چنان افتاد كه مولاى فيميون خواست حال او را بازداند پس به نهانى به پشت حجرهء وى آمد ، و چون از روزن نگريست فيميون را ديد كه در نماز ايستاده است و بىچراغ آن خانه مانندهء روز روشن است ، سخت در عجب شد و در بگشود و پيش دويد و گفت : اى فيميون اين جلالت قدر از كجا يافتى و با كدام آيين بدين مقام رفيع ارتقاء جستى ؟ فيميون گفت : مگر ندانسته‌اى كه شما را طريقتى ناهنجار و شريعتى ناستوده است ، هيچ نگوئيد كه پرستش درختى كه آن را هرگز سودى و زيانى نتواند بود چرا بايد كرد و اين بتان را چرا بايد گرامى داشت ؟ من اين بركت از بندگى خداى دادگر و پيروى عيسى پيغمبر يافتم و اگر خواهم خداى خويش را بخوانم تا آن درخت را كه شما پرستش مىكنيد بركند و بيفكند و نابود سازد . او در جواب گفت : اگر تو چنين كنى و اين كار توانى كرد من و اهل من به شريعت تو در شويم و آئين تو گيريم . پس فيميون بىتوانى تن خويش بشست و نماز بگزاشت و خداى را ياد كرد تا صرصرى عاصف بفرستاد و آن درخت را از بن بر آورد و خشك ساخت و نگون كرد . چون مردم آن قريه اين بديدند بيشتر همه عيسوى شدند و بر شريعت او رفتند و از بهر فيميون در ظاهر قريه خيمه‌اى راست كردند و او را سخت گرامى داشتند . و فيميون در خيمهء خود سكونت اختيار كرد و به عبادت خداى پرداخت . و چنان بود كه بر يك سوى آن اراضى قريه‌اى بود كه مرد ساحرى در آنجا جاى داشت و از سوى ديگر نيز قريه‌اى بود كه مردم اين قريه هر روز پسران خويش را به نزديك آن ساحر مىفرستادند تا علم سحر فراگيرند و اين پسران هر روز به كنار خيمهء فيميون عبور كرده به نزديك آن ساحر مىشدند . در ميان اين كودكان پسرى بود كه عبد اللّه نام داشت و پدر او را نام الثامر بود . اين كودك نيز به فرمان پدر به تعليم سحر مىشتافت و هر روز از كنار خيمهء فيميون گذشته او را در نماز و نياز مىديد ، اندك اندك دلش به سوى او رفت و به خيمهء او در رفته با او سخن همىكرد