لسان الملك سپهر

105

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

خويش را بركشيد و به سوى او دويده و شكمش را بر دريد و سرش را با دست راستش از تن جدا كرده بر دريچهء آن منظره بنهاد و مسواكى به دستش كرده سر مسواك را بر دهانش بنهاد و خود آمده از پس در بايستاد . ديده‌بانان چون آن علامت بديدند بدان قانون كه معمول بود چنان دانستند كه ذو شناتر كار خود را به نهايت برده پس پيش شده در بگشودند و ذو نواس بيرون خراميد . دربانان زبان به تسخر دراز كرده فقالوا له ذا نواس ارطب ام يابس . گفتند : آيا ذو نواس خشك از منظره بيرون خراميده يا تر است . ذو نواس در جواب گفت : اين سؤال را از آن سر بايد كرد . اين بگفت و بشتاب گذشت . دربانان چون به درون رفتند ذو شناتر را بدان حال ديدند دانستند كه اين كار زرعه كرده است و از منظره به زير آمدند و بزرگان درگاه و قواد سپاه را آگهى دادند . مردم سخت شاد شدند كه از كردار زشت و رفتار ناهنجار ذو شناتر رهائى جستند و همه يك جهت شده گفتند : شايسته پادشاهى جز زرعه نتواند بود كه از خاندان ملوك است و جلادتى بدين عظمت كرده . پس از دنبال او بشتافتند و او را آورده بر تخت سلطنت جاى دادند - چنان كه در جاى خود مذكور خواهد شد - و مدت سلطنت ذو شناتر بيست و هفت ( 27 ) سال بود . جلوس ذو نواس در مملكت يمن شش هزار و شصت و هشت سال بعد از هبوط آدم عليه السّلام بود « 1 » ذو نواس لقب زرعه است و هو زرعة بن زيد بن كعب بن كهف الظلم بن زيد بن سهل بن عمرو بن قيس بن جشم بن وائل بن عبد الشّمس بن الغوث بن حداء بن قطن بن غريب بن الرّايش بن قيس بن صيفى بن سباء الاصغر بن حمير بن سباء بن يشحب بن يعرب بن قحطان است . وى بعد از آنكه ذو شناتر را به قتل آورد بدان تفصيل كه مرقوم شد سپاهى و

--> ( 1 ) . برابر ص 311 ، جلد دوم از كتاب اول چاپ سنگى ناسخ التواريخ .