لسان الملك سپهر

104

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

به دست آورد بكشت ، مردى جفاپيشه و غلام باره بود ، هر جا پسرى نيكو منظر گمان داشتى خواه از اشراف و خواه از ادنى بياوردى و با او آنچه خواستى كردى ، و هر غلامى زنى عقد بستى نخست آن دختر را به سراى خويش آورده ، مهر دوشيزگان از او برمىگرفت ، آنگاه به خانهء شوى مىفرستاد . و از بهر خود منظره كرده بود ديده‌بانان در آنجا گماشته داشت چون قصد پسرى سيم تن مىكرد او را در آن منظره در مىآورد و ديده‌بانان در به روى هر دوان استوار مىكردند آنگاه كه ذو شناتر كار خويش را با آن غلام تمام مىكرد بر كنار مىشد و سر خويشتن را از دريچهء آن منظره به در مىكرد و مسواكى به دست كرده دندانهاى خود را مىزد و اين علامتى از بهر ديده‌بانان بود كه بدان دانستندى كه ذو شناتر از آن كردار شنيع فراغت جسته ، پس در منظره را گشوده آن غلام را رها مىساختند . و ذو شناتر اين كردار زشت بدين پيدائى در حق ابناى ملوك از آن روى روا مىداشت كه ايشان را در چشم مردم مكانت سلطنت نماند . و هم آن گروه با اين ننگ خود آهنگ پادشاهى نكند . بالجمله چون ذو شناتر بيست و هفت ( 27 ) سال بدين فضاحت روزگار گذاشت ، با او گفتند زرعه كه او را ذو نواس گويند - چنان كه شرح پادشاهى و حسب و نسب او گفته خواهد شد - نيك باليده است و او را روئى چون آفتاب و موئى چون مشك ناب است . ذو شناتر دل در او بست و كس فرستاده تا او را در منظره حاضر كنند . چون فرستادهء ذو شناتر به نزديك زرعه آمد و او را طلب كرد ، زرعه دانست كه در حق او چه انديشيده است ؟ پس حربه‌اى از حديد برداشته در ميان بغل و قدم خود بنهفت و به درگاه ملك روان شد . چون به منظره در آمد و دربانان در به روى او استوار كردند ، ذو شناتر با او درآويخت تا كار خويش به كام كند ، زرعه زبان به ضراعت گشود و گفت : اى پادشاه با من تباهى مكن و مرا عفو فرماى كه من از بيت الشّرف و خاندان ملوكم ، پدران من پادشاهى كرده‌اند و اكنون در اين ملك كس چون من حقير نيست ، به شكرانهء اينكه اين پادشاهى از من به تو بازگذاشته است تو تن مرا با من بازگذار . ذو شناتر در خشم شد و گفت : هم‌اكنون فرمان‌بردار باش و اگر نه ديده‌بانان را بر خوانم تا سرت از تن برگيرند . زرعه چون كار را بدان گونه ديد دست بزد و حربهء