الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

76

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) وقتى عبد اللّه بن حذافه با نامهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر كسرى وارد شد ، وى آن را خواند و پاره‌اش كرد و گفت : او كه بردهء من است ، براى من نامه مىنويسد ! « 1 » سپس در نامه‌اى به باذان - در يمن - نوشت : براى اين مردى كه در حجاز است دو نفر را فورا بفرست تا او را نزد من بياورند . باذان قهرمان سپاه خود ، بابويه را كه مردى حسابگر بود و مىتوانست به فارسى بنويسد همراه با فردى به نام خور خسرو به سوى حجاز فرستاد . و در ضمن نامه‌اى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله درخواست كرد كه همراه آنان پيش كسرى برود . ( 2 ) آنها حركت كردند تا به طائف رسيدند . قريشيانى كه در طائف بودند از حركت آنها آگاه شده و بسيار خوش‌حال شدند و به همديگر مژده دادند كه : بشارت بر شما باد ! از دست اين مرد راحت شديد ، زيرا كسرى ، پادشاه پادشاهان به مقابله با او پرداخته است ! آنها از طائف خارج شدند تا به مدينه رسيده و بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد شدند در حالى كه ريش‌هاى خود را تراشيده و سبيل‌ها را رها كرده بودند . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با ديدن اين سر و وضع ، كراهت خود را اظهار داشت . بابويه به صحبت پرداخت و گفت : شاهنشاه ، كسرى به جناب باذان نامه‌اى را ارسال كرده و به او دستور داده كه تو را به سوى او بفرستد . و من آمده‌ام كه تو را با خود ببرم ، پس اگر بيايى كه باذان نامه‌اى به شاهنشاه مىفرستد و دست از تو برمىدارد و به سود توست و اگر نيايى ، تو و قومت را نابود و سرزمينت را تباه خواهد كرد ! ( 3 ) رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به آنها فرمود : واى بر شما ! چه كسى به شما گفته است كه ريش‌هاى خود را بتراشيد ؟ ! گفتند : خداى ما - و منظورشان كسرى بود « 2 » - به ما چنين دستور داده است . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : امّا خداى من به من فرموده است كه ريش را رها و شارب را كوتاه كنم . سپس به آنها فرمود : الان برويد و فردا نزد من بياييد . ( 4 ) در همين زمان بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وحى شد كه خداوند ، پسر كسرى ، شيرويه را بر وى مسلط كرده و او در فلان شب از فلان ماه پدرش را كشته است ! رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آن دو را فراخواند و اين گزارش را به آنها رسانيد . آنها گفتند : ما از تو به خاطر خطايى كمتر از اين گله داشتيم ، و حال مىدانى كه چه مىگويى ؟ ! آيا ما اين سخن تو را بنويسيم و به اطلاع پادشاه برسانيم ؟ ! فرمود : بله ، اين خبر را از جانب من به آگاهى وى برسانيد و بگوييد : به زودى دين و آئين و نام من در

--> ( 1 ) . يعقوبى در تاريخ خود ، ج 2 ، ص 77 مىنويسد : گفته شده است كه وقتى نامهء پيامبر - كه به اندازهء يك ذرع پوست بود - به خسرو پرويز رسيد ، آن را از جهت طولى پاره كرد . ( 2 ) . باذان يا بادان ، بر حسب اصل فارسى يا بادام ، چنان كه در كتاب مسعودى آمده است : و اين به خاطر آن بوده است كه خود كسرى داراى ريش بوده است ، چنان كه در سكه‌هاى بدست آمده مشاهده مىشود . و براى اطلاع بيشتر نگاه كنيد به مجلهء وقف ، ميراث جاويدان ، شمارهء 4 ، سال اول ، ص 100 .