الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

64

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

به كسى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند . اصحاب آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله گردن كشيدند تا ببينند كه مقصود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چه كسى است ؟ آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله پرسيد : على عليه السّلام كجاست ؟ عمّار بن ياسر از جاى خود برخاست تا على عليه السّلام را بياورد و هنگامى كه على عليه السّلام آمد ، آن را به او داد . « 1 » ( 1 ) قضيهء فدك « 2 » واقدى مىنويسد : گفته‌اند : هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به خيبر نزديك شد ، محيّصة بن مسعود را به فدك فرستاد تا آنها را به اسلام دعوت كند و آنها را از اينكه سرزمين‌شان فتح شود ؛ بترساند . از محيّصه نقل شده است : هنگامى كه نزد آنها رفتم ، مىگفتند : در قلعهء نطاة : عامر ، ياسر ، اسير و حارث و قهرمان يهوديان ، مرحب خيبرى حضور دارند . در آنجا ده هزار مرد جنگى هستند كه گمان نمىكنيم محمّد بتواند حتى به آنها نزديك شود ! ( 2 ) آنان وقت تلف مىكردند و انتظار مىكشيدند تا اينكه مطلع شدند اهالى قلعهء ناعم و [ به خصوص ] قهرمانان آنها كشته شده‌اند . اين خبر ، لرزه بر اندام آنان انداخت ، براى همين جواهرات بسيارى از ميان زنان خود جمع كردند و به من دادند و گفتند : آنچه را به تو گفتيم مخفى نگه‌دار و اين جواهرات مال تو باشد ! امّا قبول نكردم و هنگامى كه خباثت آنها را ديدم ، تصميم گرفتم كه بازگردم ؛ امّا گفتند : ما افرادى را همراه تو مىفرستيم تا صلح‌نامه را با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله امضا كنند ، براى همين يكى از بزرگان آنها به نام نون بن

--> ( 1 ) . امالى شيخ طوسى ، ص 36 ، بقيهء خبر اين چنين است : على عليه السّلام پس از آنكه به مدينه آمد ، به زرگر دستور داد كه قطيفه را بشكافد و تارهاى طلا را كه در آن به كار رفته است ، در آورد . زرگر تارهاى طلا را كه هزار مثقال طلا بود در آورد . آنگاه على عليه السّلام تمام اين طلاها را ميان فقراى مهاجر و انصار تقسيم كرد و در حالى كه هيچ طلايى براى وى باقى نمانده بود ، به منزل بازگشت . در مسير راه ، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله همراه عده‌اى از اصحابش ، على عليه السّلام را ديد و فرمود : يا على ، ديروز هزار مثقال طلا گرفته‌اى ، و امروز بايد كه من و اصحابم را مهمان كنى . على عليه السّلام عرض كرد : اى رسول خدا ، قدم شما و اصحابتان را گرامى مىدارم . و آنگاه با هم به منزل على عليه السّلام روانه شدند . حذيفه مىگويد : ما پنج نفر بوديم ؛ من و عمار و سلمان و ابو ذر و مقداد . سپس على عليه السّلام پيش فاطمه رفت و ديد كه ظرف بزرگى از آبگوشت كه بوى آن همانند مشك است و بسيار پرگوشت مىباشد ، بر روى اجاق مىجوشد . على عليه السّلام آن را آورد و در مقابل رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و اصحاب نهاد . ما مشغول خوردن شده و خوب سير شديم . سپس پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله بر فاطمه داخل شد و پرسيد ؛ اين غذا از كجا تهيه شده بود ؟ ما شنيديم كه فاطمه عرض كرد : « هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ » ؛ اين از سوى خداست و او ، هر كه را بخواهد ، بدون حساب روزى مىدهد . پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در حالى كه اشك شوق مىريخت ، خارج شد و فرمود : خدا را شكر كه زنده ماندم تا از دخترم فاطمه ، همان چيزى را ديدم كه زكريا از مريم ديد . او هرگاه در محراب بر مريم داخل مىشد ، غذاهايى را نزد او مىيافت ، بحار الانوار ، ج 2 ، ص 20 . ( 2 ) . بين فدك تا مدينه دو روز راه است ، چنان كه در معجم البلدان ، ج 6 ، ص 342 آمده است . و از مدينه حدود صد و چهل كيلومتر فاصله دارد . براى مطالعه بيشتر به مراصد الاطلاع ، ج 3 ، ص 1020 مراجعه كنيد .