الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

44

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

به دنبال آن فردى به سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رفت تا به او مژده دهد كه على عليه السّلام قلعه را فتح كرده است . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله براى استقبال از على عليه السّلام حركت كرد . آنها در راه همديگر را ملاقات كردند . پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود : خبر كار بزرگ و مورد تقدير تو به من رسيد و هرآينه خداوند از تو راضى شد و من هم از تو راضى هستم ! على عليه السّلام با شنيدن اين سخن گريست . وقتى پيامبر سبب گريه‌اش را پرسيد ، فرمود : گريهء شوق است به خاطر اينكه خدا و رسولش از من راضى هستند . « 1 » ( 1 ) شيخ مفيد روايت كرده است : هنگامى كه امير المؤمنين عليه السّلام مرحب را به هلاكت رسانيد و قلعه را فتح كرد و مسلمانان اموال زيادى را به غنيمت گرفتند ؛ حسّان بن ثابت از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اجازه خواست كه شعرى بسرايد . پس از آن كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اجازه فرمود ، حسّان چنين سرود : و كان عليا ارمد العين يبتغي * دواء فلمّا يحسّ مداويا شفاه رسول اللّه منه بتفلة * فبورك مرقيّا و بورك راقيا در آن روز على عليه السّلام به چشم درد مبتلا بود و به دنبال دوايى بود ، امّا هنگامى كه او دوايى براى درد خود نيافت ، رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله با آب دهان خود او را شفا داد و چه مبارك بود آب دهان پيامبر و چه مبارك بود چشمان على عليه السّلام ! و در ادامه چنين سرود : سأعطى الراية اليوم صارما * كميا محبا للرسول مواسيا يحب الهى و الاله يحبّه * به يفتح اللّه الحصون الأوابيا فأصفى بها دون البرية كلّها * عليا و سماه الوزير المؤاخيا

--> - روايت كرده است و سپس از او به نقل از امام باقر عليه السّلام از جابر بن عبد اللّه انصارى نقل كرده است : « على عليه السّلام در جنگ خيبر ، در قلعه را بلند كرد و مسلمانان از روى آن گذشتند و بر دشمن هجوم بردند . بعد از آن وقتى كه چهل نفر مىخواستند آن را حركت دهند ، نتوانستند . و در روايت ديگرى آمده است كه آنها هفتاد نفر بودند . مثل همين روايت در ارشاد ، ج 1 ، ص 128 آمده است . شيخ صدوق در خصال ، ج 2 ، ص 555 با سندى از عامر بن واثلة روايت كرده است : « شنيدم كه على عليه السّلام در روز شورى مىگويد : « شما را به خدا قسم مىدهم ، آيا در ميان شما كسى هست كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در روزى كه عمر با شكست برگشته بود ، دربارهء او گفته باشد : فردا پرچم را به دست كسى مىدهم كه هيچ‌گاه از جنگ فرار نمىكند . خدا و رسولش او را دوست دارند و او هم خدا و رسولش را دوست دارد و از جنگ برنمىگردد تا خداوند پيروزى را نصيب او كند . سپس فرداى آن روز گفت : على را بياوريد . گفتند : يا رسول اللّه ، او به چشم درد مبتلا است و جايى را نمىبيند ، فرمود : با همين حال او را نزد من بياوريد » . مثل همين مطلب را شيخ طوسى در امالى ، ص 6 از ابو ذر روايت مىكند و مثل همين را طبرسى در احتجاج ، ج 1 ، ص 204 به نقل از امام باقر عليه السّلام روايت مىكند . ( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 655 .