الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

68

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

بن شهاب نيز سنگ بزرگى را به سوى آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله پرتاب كرد كه به آرنج آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله اصابت كرد و عتبة بن ابى وقاص ضربه‌اى بر او زد كه دهن آن حضرت را خونين كرد . « 1 »

--> ( 1 ) . واقدى مىگويد : عتبة بن ابى وقاص چهار سنگ به سوى آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله پرتاب كرد كه در اثر آن دندان رباعيهء پايينى ، در سمت راستش شكست . ابو عامر راهب فاسق حفره‌هايى را شبيه خندق براى مسلمانان كنده بود و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله جلوى يكى از آنها ايستاده بود و از آن اطلاع نداشت . در اين حال ابن قميئة جلو مىآمد و مىگفت : محمد را به من نشان دهيد ! قسم مىخورم كه اگر او را ببينم به قتل مىرسانم ! تا اين كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله را شناخت و به سوى او رفت و شمشيرش را بر او حواله كرد و در همين حال عتبة بن ابى وقاص تيرى به سوى آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله پرتاب كرد و آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله كه بر اسب سوار بود و دو زره بر تن داشت ، در حفره‌اى كه جلوش بود افتاد و زانوهايش زخمى شد . سپس با سندى از ابى بشير مازنى روايت كرده است كه گفت : ابن قميئه را ديدم كه شمشيرى بر آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله زد و آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله در حفره‌اى كه جلوش بود ، افتاد ، به طورى كه ناپديد شد . من شروع به فرياد كشيدن كردم تا اين كه مردم را ديدم كه دور او اجتماع كردند و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در حالى كه على عليه السّلام دستش را گرفته بود و طلحه او را از پشت كمك مىكرد ، از جايش بلند شد و ايستاد . ( ج 1 ، ص 244 ) سپس با سندى از كعب بن مالك نقل مىكند كه فرزند أبيّ بن كعب در بدر اسير شده بود و پدرش او را با فديه آزاد كرده بود . وى در روز احد بر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حمله كرد كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله ضربه‌اى بر او وارد كرد و او را به هلاكت رساند . ( ج 1 ، ص 250 - 251 ) سپس مىگويد : عثمان بن عبد اللّه مخزومى در سريهء بطن تخطه اسير شده بود كه با فديه آزاد شده و به مكّه بازگشته بود . وى در روز احد بر أسب ابلقى سوار بود و به دنبال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مىگشت و مىگفت : اگر محمّد نجات يابد ، من نجات نيابم ! و در اين حال اسب عثمان بن عبد الله در يكى از گودال‌هايى افتاد كه ابو عامر ( راهب فاسق ) كنده بود . اسب بلافاصله از گودال خارج شد كه مسلمانان او را پى كردند و حارث بن صمّه بر عثمان حمله كرد و با هم درگير شدند كه حارث ضربه به پاى او زد كه به دنبال آن عثمان بن عبد الله بر زمين افتاد و حارث كار او را تمام كرد . و رسول الله صلّى اللّه عليه و آله فرمود : حمد و سپاس خداوندى را كه او را به هلاكت رساند . عبيد بن حاجز عامرى ، كشته شدن وى را ديد ، لذا براى انتقام پيش رفت كه حارث بن صمّة ضربه‌اى بر شانه‌اش زد و ابو دجانه به سوى او رفت و با هم درگير شدند كه ناگهان ابو دجانه او را در بغل گرفت و بر زمين زد و مثل گوسفند ، سرش را از تن جدا كرد و فورا به كنار رسول الله صلّى اللّه عليه و آله بازگشت . ( ج 1 ، ص 352 - 353 ) مردى از بنى عامر بن لؤى در حالى كه نيزهء بلندى در دست داشت و بر اسب بسيار سرخ و دم سياه و مسلح شده به آهن سوار بود ، پيش آمد و فرياد زد : من ابو ذات الودع هستم ، محمد را به من نشان دهيد ! در اين حال طلحه بن عبيد اللّه اسب او را پى كرد و آن شخص از اسب سقوط كرد و سپس نيزه‌اش را در چشم او فرو كرد و او همانند گاو نعره مىزد و در خون خود مىغلطيد - و ضرار بن خطّاب فهرى دو ضربه از پشت و جلو بر سر طلحه بن عبيد الله زد كه از او خون زيادى جارى شد تا اين كه طلحه غش كرد . سپس از ابو بكر روايت كرده است كه گفت : روز احد نزد نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله آمدم كه فرمود : پسر عمويت را درياب ! بالاى سر طلحه آمدم و ديدم كه خون‌ريزى باعث بيهوشى او شده است ؛ لذا آب بر رويش پاشيدم تا به هوش آمد . ( ج 1 ، ص 255 ) پس ابو بكر در كنار رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حاضر نبوده است و الا از حال پسر عمويش ، طلحه بىخبر نمىماند و از آن كه هر دو تيمى بوده‌اند ، پسر عمو خطاب مىشده‌اند و الّا پسر عمومى نسبى نبوده‌اند . سپس از على عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود : در روز احد در يك طرف مشركان را از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دور مىكردم و