الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

44

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) قمى مىنويسد : عبد الله بن أبيّ از رفتن به احد خوددارى كرد و عدهء زيادى از خزرجىها هم به تبع او از رفتن خوددارى كردند . . . و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اصحاب خود را شمرد كه ديد هفتصد نفر هستند . « 1 » ( 2 ) در روايت ابى الجارود از امام باقر عليه السّلام آمده است : افرادى كه برگشتند سيصد نفر منافق بودند و ابو جابر بن عبد الله به آنها گفت : شما را به خدا دين و نبىّ و ديارتان را تنها نگذاريد ! اما آنها گفتند : به خدا قسم كه امروز جنگى رخ نمىدهد و اگر بدانيم كه جنگى پيش مىآيد ، به همراهتان خواهيم آمد . « 2 » وى مىنويسد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در جايى كه راه عراق از آن مىآمد اردو زد . « 3 »

--> پيش بيايد . عبد الله گفت : از رحمت خدا دور باشيد اى دشمنان خدا و بدانيد كه خدا پيامبر خود را از شما بىنياز خواهد كرد . ( ج 3 ، ص 68 ) واقدى مىگويد : رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله از بدائع و سپس كوچهء حسى ( در ناحيهء رمّة ) گذشت و آن‌گاه متوجه اطمى الشيخين شد تا اين كه به بالاى رأس الثنيه رسيد . در آنجا متوجه گروه خشنى شد كه سر و صداى زيادى برپا كرده بودند . فرمود : چه خبر است ؟ گفتند : اينها هم‌پيمانان ابن أبيّ از يهوديان هستند ! فرمود : از مشركان عليه مشركان كمك نمىگيريم ! و رفت تا به اطمى الشيخين رسيد و در آنجا اردو زد . ابن ابى هم پيش آمد و در ناحيه‌اى از لشكرگاه اطراق كرد . منافقان و هم‌پيمانان يهودى أبيّ به او مىگفتند : رأى و نظر خودت را به او گفتى و نصيحتش كردى ؛ ولى از قبول آن طفره رفت و از اين جوانانى كه كنار او هستند ، اطاعت كرد ! و به خوبى دو رويى و نفاق را در او يافتند . خورشيد غروب كرد و بلال اذان مغرب را گفت : رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله با يارانش نماز مغرب را به جاى آورد و سپس اذان عشاء را گفت و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله با اصحابش نماز عشاء را به جاى آورد . شب را در شيخين به استراحت پرداختند و پس از سپرى شدن شب و نزديك شدن سحر ، نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود : چه كسى ما را راهنمايى مىكند و به نزديك مشركان مىبرد . او را از ميان بنى حارثه عبور دادند و سپس از خانهء مربع بن قيظى منافق گذشتند تا به موضع ابن عامر رسيدند . . . وقتى كه به موضع قنطره رسيدند كه امروز جزء منطقهء احد است ، وقت نماز فرا رسيد . به بلال دستور داد كه اذان بگويد و آن‌گاه نماز صبح را با يارانش كه صف بسته بودند ، به جاى آورد . ابن أبيّ از آن موضع ، راه برگشت را در پيش گرفت و همانند قوچى كه پيشاپيش گلّه حركت مىكند ؛ پيشاپيش افرادش حركت مىكرد . عبد الله بن عمرو بن حرام ، پدر جابر به نزد آنها رفت و گفت : شما را به خدا ، مگر قرار نبود كه از دين و پيامبر خود دفاع كنيد ، مگر قرار نبود كه از او همانند اولاد و ناموس خودتان محافظت نماييد . أبيّ گفت : اى ابو جابر اگر حرف مرا مىشنيدى حتما برمىگشتى . همانا افراد عاقل و صاحب رأى برگشته‌اند و ما قول داده بوديم كه در داخل شهرمان او را يارى دهيم و من نظر صحيح را به او گفتم ؛ ولى او از قبول آن امتناع كرد و از جوانان پيروى نمود و از سوى ديگر احتمال مىدهم كه جنگى بين آنها رخ ندهد . پس از آن كه حرف عبد الله را نشنيدند و بازنگشتند ، ابو جابر به آنها گفت : از رحمت خدا دور باشيد ، همانا خداوند پيامبر خود و مؤمنين را از يارى شما بىنياز مىگرداند و عبد الله بن عمرو در حالى كه به شدت از دست آنها ناراحت بود بازگشت و به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ملحق شد كه مشغول منظم كردن صفوف سپاهيان بود ( ج 1 ، ص 217 - 219 ) . ( 1 ) . تفسير قمى ، ج 1 ، ص 111 . ( 2 ) . همان ، ص 122 . ( 3 ) . همان ، ص 111 . و ابن اسحاق مىنويسد : در دامنهء احد ، در سينهء دشت به سوى كوه فرود آمدند ( ج 3 ، ص 69 ) واقدى