الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
43
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
( 1 ) پدر پسران و پدر دختران ابن اسحاق از پدرش اسحاق بن يسار از بعضى از بنى سلمة نقل مىكند كه گفتند : وقتى كه روز احد فرا رسيد ، عمرو بن جموح چهار پسر همانند شير بيشه داشت ؛ ولى خودش به شدت شل بود . پسرانش به او گفتند : خداوند عذر تو را خواسته است و به اين بهانه مىخواستند او را نگه دارند . آنها نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله آمدند و عمرو گفت : اى رسول خدا ، پسرانم مىخواهند مرا نگه دارند و از همراهى با تو بازدارند و به خدا قسم كه من اميدوارم با همين پاى شل وارد بهشت شوم ! رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به او فرمود : خدا عذر تو را خواسته است و جهاد بر تو واجب نيست . و به پسرانش فرمود : مانع او نشويد ، شايد كه خداوند شهادت را نصيب او كند . به دنبال آن ، او كه داماد عمرو بن حرام بود « 1 » براى جنگ خارج شد . « 2 » عبد اللّه بن عمرو بن حرام ، پدر جابر بن عبد اللّه به غير از جابر ، هفت دختر داشت و براى همين جابر گفت : پسرم ؛ شايسته نيست كه هر دوى ما اين زنان را رها كنيم و برويم و من تو را براى همراهى با رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و جهاد از خودم برتر نمىدانم . لذا تو پيش خواهرانت بمان و بدين ترتيب جابر باقى ماند و پدرش به احد رفت . « 3 » ( 2 ) طبرسى در اعلام الورى مىنويسد : لشكريان اسلام هزار نفر بودند كه وقتى مقدارى از راه را پيمودند ؛ عبد اللّه بن أبيّ به همراه يك سوم از سپاهيان بازگشت . آنها مىگفتند كه : به خدا قسم نمىدانيم كه چرا بايد خودمان را به كشتن بدهيم ، در حالى كه اينها قوم و قبيلهء او هستند ؟ ! و حتى بنى حارثه و بنى سلمه هم تصميم به بازگشت گرفته بودند كه خداوند عز و جلّ آنها را از اين خطا حفظ كرد . « 4 »
--> ( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 265 . ( 2 ) . ابن هشام ، ج 3 ، ص 96 و مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 264 . ( 3 ) . ابن هشام ، ج 3 ، ص 107 . ( 4 ) . اعلام الورى ، ج 1 ، ص 176 و قصص الانبياء ، ص 341 و مناقب آل ابى طالب ، ج 1 ، ص 191 و ابن اسحاق مىنويسد : رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به همراه هزار نفر از صحابه براى جنگ احد خارج شد تا اين كه يك شوط از مدينه فاصله گرفتند و در اين هنگام عبد اللّه بن أبيّ بن سلول ، يك سوم مردم را دچار ترديد كرد و گفت : من از آنها اطاعت مىكنم و آنها حرف مرا گوش نمىدهند نمىدانيم كه چرا بايد خودمان را به كشتن بدهيم ! سپس به همراه عدهاى از اهل نفاق و ترديد كه از او پيروى مىكردند ، به مدينه بازگشت . عبد الله بن عمرو بن حرام پدر جابر به دنبال آنها رفت و فرياد زد : اى مردم ، به خاطر خدا قوم و پيغمبر خود را به هنگام رويارويى با دشمن تنها نگذاريد ! آنها در جواب گفتند : اگر مىدانستيم كه جنگى پيش مىآيد ، شما را تنها نمىگذاشتيم ؛ ولى احتمال نمىدهيم كه جنگى