الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
256
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
پرسيد : بر حىّ بن أخطب كه آقا و بزرگ شهرنشينان و باديهنشينان بود چه آمد ؟ گفت : كشته شد . پرسيد : بر عزّال بن سموأل كه در هنگام سختى در پيشاپيش ما بود و به هنگام فرار پشتيبان ما بود ، چه آمد ؟ گفت : كشته شد . پرسيد : فرزندان بنى كعب بن قريظه و بنى عمرو بن قريظه چه شدند ؟ گفت : همگى كشته شدند . گفت : اى ثابت ، تو را به حقى كه بر گردن تو دارم ، قسم مىدهم كه مرا هم به آنها ملحق كن . به خدا قسم كه زندگى بعد از اينها هيچ خيرى ندارد ! و ثابت او را پيش آورد و گردنش را زد . « 1 » ( 1 ) واقدى اين خبر را اين گونه نقل كرده است : زبير گفت : اى ثابت ، مرا ببر و گردنم را بزن . ثابت گفت : من هرگز تو را نمىكشم . زبير گفت : اى ثابت ، من از كشته شدن هيچ ترس و خوفى ندارم ، اما به زن و بچههايم نگاه كن كه از مرگ من جزع و فزع مىكنند . تو از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله درخواست كن كه آنها را آزاد كند و اموالشان را به آنها برگرداند . پس ثابت او را نزد زبير بن عوّام برد و او گردنش را زد . سپس ثابت از رسول الله صلّى اللّه عليه و آله درخواست كرد مال و فرزندان زبير را به او ببخشد . پس رسول الله صلّى اللّه عليه و آله فرزندان او را آزاد كرد و اموال آنها را كه عبارت بود از نخلستان و شتران و وسايل خانه ، به آنها برگردانيد ، مگر سلاح را . و آنها با خاندان ثابت بن قيس بن شماس زندگى مىكردند . « 2 » ( 2 ) تقسيم و فروش غنائم طبرسى در مجمع البيان مىنويسد : آنگاه رسول خدا ، زنان و فرزندان و اموال آنها را ميان مسلمانان تقسيم كرد و اسيران را به همراه سعد بن زيد انصارى به نجد فرستاد و با فروش آنها ، سلاح و اسب براى مسلمانان خريد . « 3 » ( 3 ) ابن اسحاق اضافه مىكند : رسول الله صلّى اللّه عليه و آله خمس اموال بنى قريظه را جدا نمود و آنگاه بقيه را بين مسلمانان تقسيم كرد . به اين ترتيب كه به اسب سوار سه سهم مىداد : دو سهم براى اسب و يك سهم براى اسب سوار و يك سهم براى پياده . « 4 » ( 4 ) واقدى اضافه مىكند : مسلمانان سه هزار نفر بودند كه 36 اسب داشتند . و اموال را به سه هزار و هفتاد و دو سهم تقسيم كردند و به اسب دو سهم و به صاحبش يك سهم مىدادند .
--> ( 1 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 253 - 254 . ( 2 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 520 . ( 3 ) . مجمع البيان ، ج 8 ، ص 553 و مثل همين مطلب در سيرهها هم آمده است . ( 4 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 255 - 256 .