الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
248
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
( 1 ) مشورت ابى لبابه و خيانت او طبرسى در مجمع البيان از كلبى از زهرى نقل مىكند : هنگامى كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هر پيشنهادى را ردّ كرد ، مگر اين كه بر حكم وى گردن نهند . . . گفتند : ابى لبابه را به سوى ما بفرست تا با او مشورت كنيم . مال و عيال و فرزندان ابى لبابه نزد آنها بودند و براى همين خيرخواه آنها به شمار مىرفت . « 1 » ( 2 ) قمى هم اين خبر را در تفسير خويش چنين نقل كرده است : رسول الله صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اى ابى لبابه ، به سوى همپيمانان و هم قسمان خويش برو و او نزد آنها رفت . به او گفتند : اى ابو لبابه ، نظر تو چيست ؟ آيا حكم محمد را گردن نهيم ؟ گفت : تسليم شويد و بدانيد كه حكم او دربارهء شما ذبح - با اشاره به گردن خويش - است ! اما از كار خود پشيمان شد و گفت : به خدا و رسولش خيانت كردم ! از قلعه بيرون آمد ؛ اما نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بازنگشت ؛ بلكه به مسجد رفت و طنابى به گردن خويش انداخت و خود را محكم به ستونى در مسجد كه « ستون توبه » ناميده مىشود ، بست و گفت : خودم را باز نمىكنم تا بميرم يا خداوند توبهام را بپذيرد ! اين قضيه را به اطلاع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رساندند و آن حضرت فرمود : اگر پيش ما مىآمدند از خداوند براى او طلب استغفار مىكرديم ؛ اما حال كه به سوى خدايش رفته است ، پروردگار نسبت به او أولى است . « 2 »
--> ( 1 ) . همان ، ص 823 . ( 2 ) . تفسير قمى ، ج 1 ، ص 303 و واقدى در مغازى ، ج 2 ، ص 506 با سندى از سائب بن ابى لبابه از پدرش نقل مىكند : وقتى بنى قريظه براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پيغام فرستادند كه : مرا پيش آنها بفرستد ؛ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مرا فرا خواند و فرمود : به سوى همپيمانان خويش برو ؛ زيرا آنها از ميان أوس تو را برگزيدهاند . پس نزد آنها رفتم كه به سرعت دور من جمع شدند و گفتند : اى ابو لبابه ، ما از ميان تمام اين مردم ، فقط با تو هم پيمان هستيم . كعب بن اسد نيز برخاست و گفت : اى ابو بشر ، تو مىدانى كه دربارهء تو و قومت در جنگ حدائق و جنگ بعاث و هر جنگ ديگرى كه وارد آن شديد ، چه اقداماتى كرديم . حال اين محاصره ، باعث رنج و سختى و هلاكت ما شده است و محمد هيچ پيشنهادى را نمىپذيرد ، مگر اين كه حكم وى را گردن نهيم . اگر او از ما بگذرد به سرزمين شام يا خيبر مىرويم و بعد از اين با هيچ جمعى عليه وى متحد نمىشويم . . . سپس كعب گفت : نظر تو چيست در حالى كه مىبينى از ميان همهء مردم تو را انتخاب كردهايم ؟ محمد هيچ پيشنهادى را قبول نمىكند ، مگر اين كه بر حكم وى گردن نهيم ؟ آيا اين را قبول كنيم ؟ ابو لبابه مىگويد كه گفتم : بله ، بر حكم وى گردن نهيد و در همين حال به گردن خويش اشاره كردم ؛ يعنى او شما را مىكشد ! سپس از قلعه بيرون آمدم و مردم انتظار مىكشيدند كه نزد آنها بروم . . . ؛ امّا من از كار خود پشيمان شده بودم ؛ براى همين طلب استغفار و گريه مىكردم و از راه ديگرى از پشت قلعه عبور كردم تا به مسجد رسيدم و خود را به ستون مخلّقة