الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

239

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

براى ما بياورد تا خداوند او را همنشين من در بهشت قرار دهد ؟ اين درخواست را سه مرتبه تكرار كرد ، امّا از شدت سرما و گرسنگى كسى داوطلب نشد ! هنگامى كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله اين وضع را مشاهده كرد ، مرا فرا خواند و فرمود : حذيفه ! ( 1 ) وقتى كه اسم مرا صدا زد چاره‌اى نداشتم جز اين كه بلند شوم و نزد آن حضرت بروم . پس در حالى كه دلم به شدت مىطپيد پيش او رفتم . فرمود : از اول تا حال صداى مرا مىشنوى و جواب نمىدهى ؟ گفتم : از شدت سرما و گرسنگى طاقت نداشتم ! فرمود : برو ببين احزاب چه كار كرده‌اند ؟ گفتم : مىترسم كه مرا پاره پاره كنند ! فرمود : آسيبى به تو نمىرسد ! آنگاه فرمود : به ميان آنها برو و ببين كه چه مىگويند . . . نترس . رفتم و در كنار آتشى در ميان آنها نشستم . ابو سفيان بلند شد و گفت : مواظب جاسوسان و خبرچينان باشيد و هر كدام ببينيد كه چه كسى در كنار شما نشسته است . من فورى متوجه سمت راستم شدم و پرسيدم : چه كسى هستى ؟ جواب داد : عمرو بن عاص . سپس متوجه سمت چپ شدم و پرسيدم : چه كسى هستى ؟ جواب داد : معاويه بن ابى سفيان . آنگاه ابو سفيان گفت : به خدا قسم كه ديگر طاقت ماندن در اينجا را نداريد ؛ زيرا اسبان و شتران هلاك شده‌اند . ( 2 ) قحطى تمام اين منطقه را فرا گرفته و بيمارى شيوع يافته است . از سوى ديگر بنى قريظه هم به ما خيانت كرده‌اند و خبرهاى ناخوشايندى از طرف آنها به ما رسيده است . و باد هم امان ما را بريده است ! به خدا قسم كه هيچ خيمه‌اى بر جاى خود باقى نمانده و هيچ ديگى بر روى اجاق آرام نمىگيرد . پس شما حركت كنيد و من هم حركت مىكنم . سپس ابو سفيان برخاست و بر شتر خود كه هنوز زانوهايش را باز نكرده بود ، سوار شد . شتر به دنبال ضربات شلاق ابو سفيان بر روى سه پايش بلند شد و بعد از آن كه برخاست ، ابو سفيان متوجه بسته بودن زانوى شتر شد و آن را باز كرد . در اين هنگام عكرمه بن ابى جهل او را صدا زد و گفت : اى ابو سفيان ، تو رئيس و فرمانده اين اقوام هستى ، پس چگونه به خود اجازه مىدهى كه به روى و آنها را به حال خود رها كنى ؟ ! ( 3 ) ابو سفيان خجالت كشيد و شترش را خواباند و از آن پياده شد و افسارش را به دست گرفت و در حالى كه آن را به دنبال خود مىكشيد ، فرياد مىزد : حركت كنيد ، حركت كنيد . . . او منتظر ماند تا بيشتر مردم حركت كردند . آنگاه به عمرو بن عاص گفت : اى ابو عبد الله ، چون كه از تعقيب محمد و يارانش