الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

170

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

فرمودند : اى جابر اينها را بگير و با آنها غذايى درست كن . پس برخاستم و آنها را درست كردم و در حالى كه غذا را در ظرفى گذاشته بودم ؛ ولى چون نان پيدا نكردم ، آنها را بدون نان نزد آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله آوردم و آن حضرت بدون نان شروع به خوردن كرد . . . و پس از اندكى دست از غذا كشيد . . . سپس برخاست در حالى كه غذا همچنان در طرف دست نخورده باقى مانده بود . . . و پس از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله تمام ياران ما از آن خوردند و سپس حركت كرديم . ( 1 ) با سند ديگرى از جابر نقل كرده است كه گفت : هنگامى كه از جنگ برگشتم به منطقهء شقره رسيديم . در آنجا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به من فرمود : اى جابر با بدهكارى پدرت چه كردى ؟ گفتم اى رسول خدا ، منتظر آن هستم كه فصل جمع‌آورى محصول خرما فردا برسد . رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمود : چه هنگام وقت جمع‌آورى فرا مىرسد ؟ گفتم : فردا . فرمود : اى جابر ، وقتى كه آنها را جمع‌آورى كردى خرماهاى خوب را در جايى و خرماهاى پوك و نارس را در جاى ديگر جمع‌آورى كن و سپس مرا خبر كن . گفتم : به چشم . سپس فرمود : پدرت به چه كسى بدهكار است ؟ گفتم : به ابو الشحم يهودى به مقدار چند وسق خرما بدهكار است ؟ ( وسق به يك بار خرما مىگويند كه شرع مقدس آن را با شصت صاع معين كرده است . « 1 » ( 2 ) جابر مىگويد : همانطور كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرموده بود ، عمل كردم و خرماهاى صيحانى و عجوة و . . . را هر كدام جداگانه در جايى گذاشتم و سپس خرماهاى خوب را از خرماهاى خراب جدا كردم و آن‌گاه نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله آمدم و او را با خبر كردم . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به همراه عده‌اى از اصحابش به منزل ما تشريف آورد و از سوى ديگر ابو الشحم نيز براى دريافت طلب خويش حاضر شده بود . پس از آن كه چشم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به خرماها افتاد كه هر كدام جداگانه چيده شده بود ، فرمود : خدايا به اين خرماها بركت بده . سپس در وسط آنها نشست و فرمود : بگو كه طلبكارانت بيايند . ابو الشحم جلو آمد و آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به وى فرمود : طلب خود را پيمانه كن و او تمام طلبكارى خويش را پيمانه كرد و برداشت ، ولى خرما همچنان دست نخورده باقى مانده بود . سپس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به من فرمود : اى جابر ، آيا پدرت بدهكارى ديگرى هم داشت ؟ گفتم : نه . از باقيماندهء آن خرما تا مدت يك سال خورديم تا اين كه خرماى سال بعد به دست آمد و من پيش خود مىگفتم : اگر تمام خرماها را مىفروختم ، باز هم نمىتوانستم تمام بدهكارى پدرم را بپردازم . « 2 » خبر مربوط به شتر جابر و قضيهء بدهكارى جابر را قطب الدين راوندى هم كتاب از عمّار ياسر نقل كرده است . « 3 » چنان كه مشاهده مىكنيد در اين خبر ذكرى از زكات واجب نشده بود .

--> ( 1 ) . النهاية ، ج 2 ، ص 169 . ( 2 ) . واقدى ، ج 1 ، ص 398 - 402 . ( 3 ) . الخرائج و الجرائح ، ص 154 ، ح 242 و ص 158 ، ح 274 .