الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
169
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
( 1 ) فرمود : پس خود جابر كجا است ؟ سپس مرا پيش خود فرا خواند و فرمود : اى برادر زاده ! افسار شتر را به دست بگير كه مال تو است . سپس بلال را فرا خواند و به او گفت : به همراه جابر برو و يك أوقيه ( دوازده درهم ) به وى تحويل بده . همراه بلال رفتم و او يك أوقيه ( دوازده درهم ) و مقدارى بيشتر به من داد . و به خدا قسم كه شتر با بركت دائما در دست ما بود و بركت آن در منزلمان مشاهده مىگرديد تا اين كه ديروز آنچه كه مىبايست بر سر ما بيايد ، آمد . يعنى در روز حرّة اين شتر كشته شد . « 1 » ابن هشام در آخر خبر گفته است : تا اين كه در نزديكى همين جا شتر كشته شد ؛ يعنى در جنگ جمل در بصره ! و اين را به جاى حرّه آورده است . ( 2 ) ابن هشام قبل از اين هم از جابر نقل مىكند كه : ما نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بوديم كه يكى از ياران آن حضرت در حالى كه جوجهء پرندهاى را در دست داشت ، پيش آمد . رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله آن را نگاه مىكرد كه ناگهان پدر و مادرش يا يكى از آنها آمد و خودش را در دستان كسى انداخت كه جوجهاش را گرفته بود . مردم با ديدن اين منظره تعجب كردند و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمود : آيا از اقدام اين پرنده تعجب مىكنيد ؟ جوجهاش را گرفتيد و او به خاطر محبت و عطوفت به جوجهاش خود را به روى او انداخت ! و به خدا قسم كه پروردگار شما از اين پرنده نسبت به جوجهاش با شما مهربانتر و دلسوزتر است ! ( 3 ) جابر مىگويد : فردى را اجير كرده بوديم كه گوسفندان ما را مىچرانيد و لباس پارهاى بر تن داشت . رسول اللّه فرمود : آيا لباس ديگرى غير از اين ندارد ؟ گفتيم چرا اى رسول خدا ، او دو لباس نو دارد . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به وى گفت : لباسهاى نو خود را بپوش . آن فرد لباسهاى نو ( قميص و ازار ) را برداشت و پوشيد و رفت . رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به ما فرمود : آيا اين طور بهتر نيست ؟ خدا گردنش را بزند چرا لباس خوب نمىپوشد ! اين سخن را آن مرد شنيد و گفت ! آيا در راه خدا گردنم را بزند ؟ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : بله در راه خدا و بعدها در راه خدا گردن آن مرد زده شد . در اين حال من در سايهء درختى نشسته بودم كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نزد ما آمد . گفتم : بفرماييد به زير سايه ، اى رسول خدا . آن حضرت به زير سايه آمد . برخاستم كه چيزى براى پذيرايى از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بياورم ، اما چيزى به غير از يك خيار چنبر كوچك در ته جوال نيافتم ؛ لذا همان را پاره كردم و نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله گذاشتم آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اين را از كجا تهيه كردهايد ؟ گفتم : از زاد و توشهء مدينه است كه زياد آمده است و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله از آن ميل فرمودند . ( 4 ) در همان حال كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله براى ما صحبت مىكردند ، شخصى به نام علبة بن زيد حارثى به همراه سه تخم پرنده آمد و گفت : اى رسول خدا ، اين تخمها را از لانهء شتر مرغ برداشتهام . رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله
--> ( 1 ) . سيره ابن هشام ، ج 3 ، ص 216 - 218 ؛ مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 399 - 401 .