الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

140

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

را نزد عده‌اى از بنى جمح محبوس كرد و گفته مىشود كه او را نزد غلامش به نام نسطاس زندانى كرد . . . و پس از آن كه ماه‌هاى حرام سپرى شد ، براى كشتن آن دو نفر اجتماع كردند . ( 1 ) آنها خبيب را در حالى كه با زنجير او را به بند كشيده بودند به سوى تنعيم ( كه اول حلّ به حساب مىآمد ) بردند و به همراه آنها زنان و كودكان و بردگان و جماعتى از اهل مكه حضور داشتند كه يا داغديده بودند و مىخواستند با تماشاى صحنهء قتل ، دلشان خنك شود و يا مخالف اسلام و مسلمانان بودند . در همين زمان زيد بن دثنه را نيز به سوى تنعيم بردند و براى هر كدام چوبهء دار آماده شد . وقتى كه خبيب را به چوبهء دار نزديك كردند ، گفت : آيا لحظه‌اى اجازه مىدهيد كه دو ركعت نماز بخوانم ؟ گفتند : بله . سپس دو ركعت نماز را به سرعت به جاى آورد و گفت : به خدا قسم اگر گمان نمىكرديد كه من به خاطر ترس از مرگ نمازم را طولانى مىكنم ، زياد نماز مىخواندم و آن را طولانى مىكردم و سپس آنها را نفرين كرد و گفت : خدايا از تعدادشان بكاه و آنها را به مرگ مبتلا كن و هيچ كدام را بر صفحهء روزگار باقى مگذار ! بعدها حارث بن برصاء گفت : به خدا قسم ، گمان نمىكردم كه نفرين خبيب هيچ كدام از آنها را باقى بگذارد ! . ( 2 ) جبير بن مطعم گفت : در آن روز از ترس اين كه نفرين خبيب مستجاب شود ؛ خود را پشت سر مردان ديگر مخفى كردم ! حكم بن خرام گفت : در آن روز مرا مىديديد كه از ترس استجابت دعاى خبيب در ميان درختچه‌ها متوارى شده بودم . حويطب بن عبد العزّى گفت : در آن روز مرا مىديدى كه از ترس شنيدن نفرين خبيب ، انگشت در گوش‌هايم فرو كرده بودم و فرار مىكردم . معاويه بن ابى سفيان گفت : پدرم در آن روز چنان مرا به سوى خود كشيد كه بر زمين افتادم و به شدت احساس درد كردم . ( 3 ) نوفل بن معاويه الدئلي گفت : من در آنجا ايستاده بودم ؛ ولى از ترس استجابت نفرين خبيب ، خود را بر زمين انداختم و گمان مىكردم كه كسى از نفرين او در أمان بماند و حدود يك ماه يا بيشتر قريشيان در جلسات خود دربارهء نفرين خبيب صحبت مىكردند . سپس او را به سوى چوبهء دار بردند و رو به سوى مدينه او را به آن بستند و سپس به وى گفتند : دست از اسلام بردار تا تو را رها كنيم ! گفت : به خدا قسم كه دوست ندارم ، تمام دنيا را به من بدهند و در مقابل دست از اسلام بردارم ! گفتند : آيا دوست مىدارى كه محمّد را به جاى تو به دار مىزديم و