الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

141

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

تو پيش خانواده‌ات بازمىگشتى ؟ گفت : به خدا قسم كه دوست ندارم خارى به پاى محمّد فرو برود و من در عوض به خانه‌ام بروم ! و شروع به درخواست از وى كردند كه از اسلام برگردد ؛ اما او مىگفت : هرگز دست از اسلام بر نمىدارم ! گفتند : قسم به لات و عزّى كه اگر دست از اسلام بر ندارى تو را مىكشيم ! گفت : كشته شدن در راه خدا آسان است ! سپس گفت : خدايا من جز چهرهء دشمن را نمىبينم ، خدايا در اينجا كسى نيست كه سلام مرا به رسول تو برساند : پس تو سلام مرا به او برسان ! ( 1 ) واقدى با سندى از زيد بن حارثهء كلبى - آزادشدهء رسول الله صلّى اللّه عليه و آله - روايت مىكند كه آن حضرت با اصحابش در جايى نشسته بود كه ناگهان حالت نزول وحى او را فرا گرفت و سپس از او شنيديم كه مىگويد : و عليه السّلام و رحمة الله و سپس فرمود : جبرئيل سلام خبيب را به من رسانيد . سپس فرزندان كسانى را كه در بدر كشته شده بودند جمع كردند ( كه حدود چهل نفر بودند ) و به هر كدام يك نيزه دادند و گفتند : اين كسى است كه پدر شما را به قتل رسانده است و حال با نيزه بر او حمله كنيد . . . آنگاه ابو سروعه نيزه‌اى به شكمش زد كه از پشت در آمد و لحظه‌اى شهادتين را گفت : و به شهادت رسيد . در ادامه مىگويد : زيد نزد صفوان بن اميّه به زنجير كشيده شده بود و تمام روزها را روزه مىگرفت و شب‌ها به عبادت مىپرداخت و از گوشتى كه برايش مىآوردند ، نمىخورد . صفوان از او سؤال كرد كه چه غذايى را مىخورى ؟ جواب داد : از گوشتى كه به غير نام خدا ذبح شده باشد ، نمىخورم و تنها شير مىخورم و لذا صفوان دستور داد كه هر روز يك ظرف شير براى او ببرند تا با آن افطار كند . غلام صفوان به نام نسطاس او را به تنعيم برد و در همان روز خبيب را نيز براى قتل به تنعيم آوردند و در مسير ، اين دو همديگر را ديدند و هر كدام ديگرى را به صبر در مقابل سختىها سفارش كرد و سپس از همديگر جدا شدند . ( 2 ) پس از آن كه چوبهء دار را براى زيد آماده كردند ، وى گفت : مىخواهم دو ركعت نماز بخوانم و خواند . سپس او را به چوبهء دار بستند و گفتند : از دين خود دست بردار و به دين ما در بيا تا تو را آزاد كنيم ! گفت : به خدا قسم كه هرگز از دينم دست برنمىدارم . گفتند : آيا دوست ندارى كه محمد به جاى تو در دستان ما بود و او را به جاى تو به دار مىزديم و تو در خانه‌ات بودى ؟ گفت : دوست ندارم كه خارى به پاى محمّد صلّى اللّه عليه و آله فرو برود و من در عوض آن به منزل بروم ! و سپس نسطاس او را به شهادت رسانيد . « 1 »

--> ( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 357 - 362 .