الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
115
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
در آن زمان در ميان بنى خطمه هيچ كس مسلمان نشده بود مگر يك نفر به نام عمير بن عدىّ . ( 1 ) پس از آن كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله از حمراء الأسد بازگشت ، عمير به سوى او حركت كرد و او را كشت و نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله آمد و گفت : من امّ منذر را به خاطر آن كه شما را هجو مىكرد ، كشتم . رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دستى بر شانهاش زد و فرمود : اين مرد كسى است كه خدا و رسولش را در غيب يارى كرده است ! امّا بدان كه به خاطر او آب از آب تكان نمىخورد . عمير بن عدىّ مىگفت : فرداى آن روز از كنار پسرانش كه مشغول دفن او بودند گذشتم و هيچ كدام از آنها متعرض من نشدند . « 1 »
--> ( 1 ) . اعلام الورى ، ج 1 ، ص 185 . بنابراين كشته شدن اين زن در شب شنبه شامگاه جمعه كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله از حمراء الاسد برگشته بود ، اتفاق افتاده . و واقدى از اين عمليات با عنوان سريّة عمير بن أسد ياد كرده و گفته است : كشته شدن اين زن پس از مراجعه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله از بدر كه پنج شب به آخر ماه باقى مانده بود ، اتفاق افتاد كه نوزدهمين ماه و دومين سال هجرت بوده است . و كازرونى هم آن را به همين صورت در المنتقى نقل كرده و نوشته است : در اين سال سريّهء عمير بن عدىّ بن خرشه به سوى عصماء دختر مروان يهودى اتفاق افتاد و مجلسى هم آن را در بحار الانوار ، ج 20 ، ص 7 چنين نقل كرده است : با خبر كردن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در صبح روز شنبه و بعد از اداى نماز صبح رخ داد . و دفن اين زن نيز در صبح شنبه انجام شد ؛ زيرا عمير مىگويد كه صبح آن روز از كنار پسرانش گذشتم كه مشغول دفن وى بودند . و اكثر مطالب را موافق با روايت واقدى نقل كرده و گفته است : اين زن اشعارى مىسرود و در ضمن آنها افراد را بر ضد وى تحريك مىكرد و آن حضرت را اذيت كرده و از اسلام عيبجويى مىكرد . سخنان وى به گوش عمير بن عدىّ خطمى رسيد و در اين هنگام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در بدر به سر مىبرد . عمير گفت : خدايا براى تو بر عهده من نذر مىباشد كه اگر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را به مدينه بازگردانى ، اين زن را به قتل برسانم . ( چنان كه ملاحظه مىشود نذر شرعى است ) . عمير گفت : پس از آن كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله از بدر بازگشت در نيمهء رجب به سوى عصماء حركت كردم و داخل خانهاش شدم ، در حالى كه عدهاى از فرزندانش در اطراف خوابيده بودند . با دست به بازرسى او پرداختم و متوجه شدم كه كودك شيرخوارهاش به او چسبيده است . آن طفل را از او دور كردم و سپس شمشيرم را در سينهاش فرو كردم به طورى كه از پشتش درآمد . از آنجا خارج شدم و نماز صبح را با نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله به جاى آوردم و پس از آن كه نگاه پيامبر به من افتاد فرمود : آيا دختر مروان را كشتى ؟ گفتم : بله ، يا رسول اللّه ، پدر و مادرم به فدايت آيا چيزى در اين مورد بر عهدهء من است ؟ فرمود : نه و بدان كه به خاطر او آب از آب تكان نمىخورد و سپس رو به اصحاب خود كرد و فرمود : اگر دوست داريد كه به چهرهء مردى كه خدا و رسولش را در حال غيبت او يارى كرده است نگاه كنيد ، پس به چهرهء عمير بن عدىّ بنگريد ! عمر بن خطّاب گفت : به اين نابينا نگاه كنيد كه در اطاعت از خدا شدت عمل به خرج مىدهد ! نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود : نگو نابينا ؛ زيرا او اهل بصيرت است . پس از آن كه عمير از نزد نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله بازگشت ، فرزندانش را به همراه عدهاى ديد كه مشغول دفن او هستند . آنها هنگامى كه او را ديدند از مدينه مىآيد ، به سويش رفتند و به او گفتند : اى عمير ، تو بودى كه او را كشتى ؟ ! گفت : بله ! اگر مىخواهيد مىتوانيد كه همگى به من حمله كنيد ؛ ولى بدانيد كه به شما مهلت داده نمىشود . و قسم به آن كه جانم در دست اوست اگر همهء شما آنچه را بگوييد كه اين زن مىگفت ، با اين شمشيرم به شما حمله مىكنم كه كشته شوم يا شما را به قتل برسانم !