الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

112

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

--> سپس معبد از آنها جدا شد و به قريش برخورد كرد كه تصميم بر رجوع گرفته بودند و عكرمة بن ابى جهل مىگفت : كار را به پايان نرسانديم و با وجودى كه اشراف آنها را به قتل رسانده بوديم ، بازگشتيم و آنها را ريشه كن نكرديم ! هنگامى كه معبد ظاهر شد ، ابو سفيان گفت : اين شخص ، معبد است و اطلاعات خوبى دارد سپس پرسيد : چه خبر اى معبد ؟ معبد گفت : در حالى محمد و اصحابش را پشت سر گذاشتم كه از خشم آتش گرفته بودند و افرادى از أوس و خزرج كه در احد شركت نكرده بودند ، به وى محلق شده‌اند و با هم پيمان بسته‌اند كه بازنگردند تا شما را ملاقات كنند و از شما انتقام بگيرند ! و به خاطر آن كه اشراف و بزرگان قوم آنها را كشته‌ايد ، بسيار خشمگين هستند مشركان گفتند : واى بر تو ، چه مىگويى ؟ گفت : به خدا قسم كه آنها حركت كرده‌اند و به زودى پيشانى اسب‌هاى آنها را خواهيد ديد و مشاهدهء آنها باعث شد كه اين اشعار را سرودم : كادت تهد من الاصوات راحلتى * اذ سالت الارض بالجرد الابابيل تعدو باسد كرام لا تنابلة * عند اللقاء و لا ميل معاذيل فقلت : ويل ابن حرب من لقائهم * اذا تغطمطت البطحاء بالجيل نزديك بود كه از سر و صداى زياد ، مركب من رم كند ؛ زيرا كه منطقه پر از سپاهان محمد شده بود آنها به مثابهء شيران شجاعى در هنگامه پيكار بودند و چنين نبود كه بيهوده نسبت به هم تفاخر كنند ، ولى هنگام جنگ ، پيش خود گفتم : واى بر حال پسر حرب اگر با اينها درگير شود كه در آن هنگام سرزمين بطحاء را با كشته‌هايشان پر خواهند ساخت . پس از شنيدن اين اشعار ، مشركان از ترس اين كه مسلمانان به آنها برسند ، به سرعت برگشتند و روانه مكّه شدند و عده‌اى از افراد عبد القيس كه قصد مدينه را داشتند ، از كنار ابو سفيان گذشتند كه او به آنها گفت : آيا شما پيغام مرا به محمد و اصحابش مىرسانيد كه من در عوض خورجين‌هاى شما را وقتى كه به بازار عكاظ آمديد ، از كشمش پر كنم ؟ گفتند : قبول است . گفت : وقتى كه محمد و اصحابش را ديديد ، به آنها بگوييد كه ما تصميم به بازگشت به سوى آنها را گرفته‌ايم . و رفتند ! اين عده در حمراء پيامبر و اصحابش را ديدند و خبرى را كه ابو سفيان گفته بود ، به آنها ابلاغ كردند و آنها گفتند : حسبنا اللّه و نعم الوكيل . معبد مردى از خزاعة را به سوى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرستاد كه به وى اطلاع دهد كه ابو سفيان و يارانش با ترس و دلهره برگشته و رفته‌اند و پس از آن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هم به مدينه بازگشت . ( ج 1 ، ص 340 ) و گفته مىشود كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمود : صفوان بن اميه آنها را از بازگشت به سوى مدينه نهى كرد . ( ج 1 ، ص 298 ) يا فرمود : صفوان آنها را راهنمايى كرد و او راهنماى مجربى نبود سپس فرمود : قسم به آن كه جانم در دست او است ! سنگ‌هايى براى آنها نشانه‌گذارى شده بود و اگر برمىگشتند ، همانا مانند روز گذشته نابود مىشدند ! ( ج 1 ، ص 339 ) و ابن اسحاق در سيره ، ج 3 ، ص 110 مىنويسد : رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قبل از رجوع به مدينه معاوية بن مغيرة بن ابى العاص بن اميّه ( كه پدر عايشه و مادر عبد الملك مروان بود ) را دستگير كرد . ( زيد بن حارثه و عمار بن ياسر را خواست و به آنها فرمود كه او را در فلان جا مىيابيد ، و آنها او را پيدا كرده و به قتل رسانيدند ) . ( ج 3 ، ص 110 - 111 ) واقدى مىگويد : معاوية بن مغيره تا روز سوم در مدينه بود و سپس بر مركب خود سوار شد و حركت كرد تا اين كه به ابتداى وادى العقيق رسيد و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمود كه معاويه به نزديكى ما رسيده است ، او را دستگير كنيد . به دنبال آن عده‌اى از افراد حركت كردند تا او را در روز چهارم مشاهده كردند و عمار بن ياسر و زيد بن حارثه او را در جمّاء . . . دستگير كردند . و گفته مىشود كه او را در ثنية الشرير ، كه در هشت مايلى مدينه قرار دارد ، دستگير كردند ( و بنابراين او در نزديكى حمراء الأسد بوده است ) و آن‌گاه او را هدف گرفته آن قدر تير و سنگ به روى او نشانه‌گيرى كردند تا به هلاكت رسيد . ( ج 1 ، ص 333 - 334 ) و در دو خبر از فروع كافى و خرائج كه صدر آنها ذكر شد ، دربارهء دو نفرى كه اين مرد را دستگير كرده بودند ، با