الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
111
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
--> خواهرانم ماندم و خداوند به او توفيق شهادت عنايت فرمود ، در حالى كه من همچنين اميدى داشتم . و حال اى رسول خدا ، به من هم اجازه بده كه با شما بيايم ! و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به وى اجازه داد . رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دستور داد كه پرچم ديروز را كه هنوز باز نكرده بودند ، بياورند و آن را به دست على عليه السّلام داد . . . و آن حضرت در حالى حركت كرد كه زخمى بود و در رويش اثر حلقههاى كلاهخود ديده مىشد و در محل رستنگاه موهاى پيشانىاش پارگى وجود داشت و دندان رباعيهاش شكسته بود و لب او از طرف داخل زخم شده بود و . . . او به داخل مسجد رفت و دو ركعت نماز به جاى آورد و در اين زمان مردم اجتماع كرده بودند ، سپس درخواست كرد كه اسبش را بر در مسجد بياورند . . . پس بر اسب سوار شد در حالى كه زره و كلاهخود را پوشيده بود و فقط چشمانش ديده مىشد ! سپس به طلحة بن عبيد اللّه فرمود : به نظر تو الان مشركان در كجا هستند ؟ گفت : در سيّاله . فرمود : من هم اين حدس را مىزدم . امّا اى طلحه آنها تا قبل از آن كه خدا مكه را براى ما فتح كند ، نخواهند توانست ضربهاى همانند ديروز بر ما وارد كنند ! و آن حضرت سه نفر از سالمترين افراد را به عنوان پيشتاز به تعقيب مشركان فرستاد آنها سليط و نعمان ، پسران سفيان سهمى دارمى بودند و نام نفر سومى كه همراه آنها بوده ، برده نشده است . آنها در حمراء الاسد به مشركان رسيدند كه آنها را ديدند و دستگيرشان كردند . ( ج 1 ، ص 337 ) سپس از بكير بن مسمار نقل مىكند كه : مشركان در اول براى مدتى در حمراء الاسد توقف كردند ، سپس حركت كردند و ابا عزّه ( عمرو بن عبد اللّه جمحى ) را كه خواب مانده بود ، جا گذاشتند تا اين كه مسلمانان در وسط روز به او كه بيدار شده بود و به اين طرف و آن طرف نگاه مىكرد ، رسيدند و عاصم بن ثابت بن ابى أقلح انصارى او را دستگير كرد . ( ج 1 ، ص 309 ) سپس از سعيد بن مسيّب نقل مىكند كه ابا عزه به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله گفت : اى محمد ، مرا به زور همراه خويش آوردهاند و به خاطر دخترانم بر من منت بگذارند ! رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمود : كجا رفت آن عهد و ميثاقى كه با من بسته بودى ؟ به خدا قسم كه تو را رها نخواهم كرد تا به مكه به روى و بگويى كه محمد را دوباره مسخره كردم ! ( ج 1 ، ص 111 ) و فرمود : همانا مؤمن از يك سوراخ دو بار گزيده نمىشود ! سپس به عاصم بن ثابت دستور داد كه گردنش را بزند . ( ج 1 ، ص 309 ) مسلمانان در آنجا اردو زدند و ( دو برادرى كه به عنوان پيشتاز حركت كرده و شهيد شده بودند ) را در يك قبر به خاك سپردند و تمام توشهء مسلمانان را خرما تشكيل مىداد كه سعد بن عباده آن را بر سى شتر حمل كرده بود و شترهايى را هم براى نحر كردن آورده بودند كه در روز دوشنبه و سهشنبه آنها را نحر كردند و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به آنها دستور مىداد كه در روز هيزم جمع كنند و وقتى كه شب فرارسيد به آنها دستور داد كه آتش روشن كنند و به دستور آن حضرت پانصد آتش درست كردند به طورى كه آتش لشكرگاه آنها از هر طرف ديده مىشد و همين باعث شد كه خدا در دل دشمنان خوف ايجاد كرد . ( ج 1 ، ص 388 ) سپس مىگويد : از جمله چيزهايى كه باعث بازگشت ابو سفيان و يارانش شد ، سخنان صفوان بن اميه بود كه به آنها گفت : اى قوم اين كار را نكنيد ، زيرا مسلمانان جنگ گزيده شدهاند و مىترسم كه عدهاى از خزرجىها كه در احد شركت نداشتهاند به آنها بپيوندند و شما را شكست بدهند . حال كه پيروزى با شما بوده است ، بازگرديد و من گمان مىكنم كه اگر دوباره با مسلمانان رو به رو شويد ، پيروزى با شما باشد . ( ج 1 ، ص 339 ) و به آنها گفت : حال كه مسلمانان را شكست داده ، برگرديد و برويد و دوباره با آنها درگير نشويد در حالى كه شما خستهايد و پيروز شدهايد و نمىدانيد كه براى شما چه پيش خواهد آمد و در روز بدر هم كه شما عقبنشينى و فرار كرديد ، آنها شما را دنبال نكردند ، در حالى كه پيروز شده بودند . ( ج 1 ، ص 298 ) معبد بن ابى معبد خزاعى كه شخص مشركى بود ؛ ولى با مسلمانان رابطه داشت ، از كنار پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله گذشت و گفت : اى محمد ، آنچه كه به تو و اصحابت رسيده است ، براى ما ناگوار است و دوست داشتيم كه خداوند تو را عزيزتر مىكرد و اين مصيبت بر غير تو وارد مىشد ! ( ج 1 ، ص 338 )