الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

110

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

--> همراه عده‌اى از اصحابش به دنبال شما مىگردد و افرادى همانند آنها نديده‌ام كه اين گونه آتش گرفته باشند و كسانى كه در احد با وى همراه نشده‌اند ، امروز به او پيوسته‌اند و بر آنچه كه مرتكب شده‌اند ، پشيمان هستند و آن چنان كينه‌اى از شما به دل دارند كه تا كنون مثل آن را نديده‌ام ! ابو سفيان گفت : واى بر تو چه مىگويى ؟ گفت : به خدا قسم درست مىگويم و اگر كمى جلوتر برويد ، پيشانى اسب‌هاى آنها را مىبينيد ! ابو سفيان گفت : ما تصميم گرفته‌ايم كه بازگرديم و باقيماندهء آنها را ريشه كن كنيم ! گفت : من تو را از اين كار نهى مىكنم ! آنچه ديده‌ام مرا واداشته است كه شعرى دربارهء آنها بگويم . ابو سفيان پرسيد : چه گفته‌اى ؟ گفتم : گفته‌ام ( در اين قسمت ابيات آمده است ) و ابو سفيان و همراهانش مرا به خاطر اين اشعار مورد تمجيد قرار دادند . ( ج 3 ، ص 106 - 109 ) ابن هشام از ابى عبيده نقل مىكند كه وقتى ابو سفيان از احد منصرف شد و دوباره تصميم به حملهء مجدد بر مدينه گرفت تا بدين ترتيب مسلمانان را ريشه كن كند ؛ صفوان بن اميّه به وى گفت : اين جماعت ( مسلمانان ) جنگ گزيده شدند ، لذا ما اين احتمال را داديم كه جنگيدن آنها اين بار غير از اين باشد كه ديديم . پس برگرديد . ( ج 3 ، ص 100 ) سوارانى از عبيد القيس از كنار آنها مىگذشتند كه ابو سفيان از آنها سؤال كرد : به كجا مىخواهيد برويد ؟ گفتند : مدينه . گفت : براى چه ؟ گفتند : مىخواهيم كه خوار و بار خريد كنيم گفت : آيا پيغام مرا به محمد مىرسانيد ؟ اگر چنين كنيد مقدار زيادى كشمش را در آينده در بازار عكاظ به شما تحويل مىدهم ، گفتند : قبول است . گفت : اگر او را ديدند ، به او بگوييد : ما تصميم گرفته‌ايم كه به سوى او و اصحابش بازگرديم و همهء آنها را نابود كنيم . سواران عبد القيس به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كه در حمراء الاسد بود ، برخوردند و پيغام ابو سفيان را به وى رساندند . آن حضرت فرمود : حسبنا اللّه و نعم الوكيل . . . ؛ خدا ما را كفايت مىكند و او بهترين ياور و پشتيبان است . . . و فرمود : قسم به آن كه جانم در دست اوست ، سنگ‌هايى براى آنها پيش‌بينى شده است كه چنانچه به صبحگاه برسيد نابود مىشوند ! واقدى مىگويد : سران اوسى و خزرج ؛ يعنى سعد بن عباده و سعد بن معاد و حباب بن منذر و أوس بن خولىّ و قتادة بن نعمان و عبيد بن أوس به همراه عده‌اى ديگر ، آن شب در مسجد و در كنار در حجرهء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله خوابيدند تا از جان وى محافظت كنند ( شب يكشنبه ، هشتم شوّال ) . پس از آن كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نماز صبح را به جاى آورد ، به بلال دستور داد كه بگويد : رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مىگويد كه به تعقيب دشمن مىپردازيم و تنها كسانى ما را همراهى كنند كه ديروز در جنگ شركت داشته‌اند ! سعد بن معاذ به خانه‌اش بازگشت و به قوم خود دستور حركت داد و اين در حالى بود كه عدهء زيادى از مردم زخمى شده بودند ! و در چنين حالى سعد بن معاذ آمد و گفت : رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به شما دستور مىدهد كه براى تعقيب دشمن آماده شويد . سعد بن عباده هم به ميان قوم خود ، بنى ساعده رفت و به آنها دستور حركت داد و آنها لباس‌هاى جنگى را پوشيده و آماده شدند . ابو قتاده به ميان اهل خربى كه مشغول مداواى زخمىهاى خود بودند ، آمد و گفت : منادى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اعلام مىكند كه براى تعقيب دشمن آماده شويد آنها هم به سرعت مسلّح شدند و مداواى زخم‌ها را كنار گذاشتند . . . عده‌اى از افرادى كه در جنگ احد شركت نكرده بودند ، از آن حضرت اجازه خواستند كه در تعقيب دشمن شركت كنند ؛ امّا آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله اجازه نداد . و تنها جابر بن عبد اللّه انصارى اجازه يافت كه با آنها حركت كند ؛ زيرا وى به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله گفت : اى رسول خدا منادى اعلام كرده است كه فقط افرادى كه ديروز در جنگ شركت داشته‌اند ، آمادهء حركت شوند و من مىخواستم كه ديروز در جنگ حضور داشته باشم ؛ امّا پدرم مرا مأمور نگهدارى از خواهرانم كرد و گفت : پسرم ، سزاوار نيست كه من و تو آنها را رها كنيم در حالى كه سرپرست مرد ندارند و من نگران حال آنها هستم ؛ بنابراين من با رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حركت مىكنم و شايد كه خداوند توفيق شهادت را عنايت فرمايد و تو بمان . به اين ترتيب من نزد