الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

358

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) اما طبرسى در تفسيرش گفته است : « فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ » ؛ آنچه را كه مأمور بدان شده‌اى آشكار كن ؛ به نقل از ابن عباس و ابن جريح و مجاهد و ابن زيد و زجّاج ؛ يعنى : اظهار و اعلان كن و بيان نما و تصريح كن به آنچه كه مأمور آن شده‌اى ، بدون اين كه هيچ ترسى داشته باشى . و زجّاج گفته است : صدع در شيشه و ديوار به معناى جدا شدن ( شكافت خوردن ) بعضى از بعضى قسمت‌هاى ديگر مىباشد و از ابى مسلم نقل شده است كه « وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ » * ؛ يعنى به آنها توجه نكن و ترس از آنها نداشته باش . « إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ » ؛ يعنى ما شر مسخره كنندگان و استهزاءهايشان را از تو كوتاه مىكنيم و آنها را به هلاكت مىرسانيم . ( 2 ) از ابن عباس و ابن جبير نقل شده است كه آنها پنج نفر از قريشيان بودند : عاص بن وائل ، وليد بن مغيرة ، ابو زمعة الاسود بن مطلب و أسود بن عبد يغوث و حرث بن قيس . از محمد بن ثور نقل شده است كه آنها شش نفر بودند و ششمين نفرشان حارث بن طلاطله بوده است . ( 3 ) گفته‌اند : در حالى كه استهزاكنندگان مشغول طواف كعبه بودند ، جبرئيل بر نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله نازل شد . پس جبرئيل ايستاد در حالى كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هم در كنارش بود . در اين حال وليد بن مغيرهء مخزومى از كنارش گذشت و جبرئيل به ساق پاى وليد اشاره كرد . پس وليد از كنار يك آهنگرى از خزاعه مىگذشت و لباسش به زمين كشيده مىشد . پس نيشترى به لباسش گير كرد و تكبّرش مانع از اين شد كه خم شود و آن را از خود دور كند . نيشتر با ساق پايش برخورد مىكرد تا آن را مجروح كرد و به خاطر همين مريض شد تا فوت كرد . ( 4 ) عاص بن وائل سهمى از كنارش گذشت و جبرئيل به پايش اشاره كرد . پس از آن خارى بزرگ در گودى پايش فرو رفت و او دائما آن را مىخاراند و مىخراشيد تا فوت كرد . اسود بن مطلّب بن عبد مناف از كنارش گذشت و او به چشم‌هايش اشاره كرد و او نابينا شد و گفته‌اند : برگ سبزى را به سوى او پرتاب كرد و او كور شد و آن قدر سرش را به ديوار كوبيد تا به هلاكت رسيد . ( 5 ) اسود بن عبد يغوث از كنارش گذشت و او به شكمش اشاره كرد و اين مرد آن قدر آب خورد تا به هلاكت رسيد . همچنين گفته‌اند كه مسموم شد و رنگش سياه شد و حتى خانواده‌اش وى را نشناختند و او را از خويش طرد كردند تا به هلاكت رسيد . حارث بن طلاطله از كنارش گذشت و او به سرش اشاره كرد و پس از آن از سرش چرك و