الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

175

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

خدايا هر مردى از بارگاهش نگهدارى مىكند و تو هم جلوى اين لشكريان زياد را بگير تا مبادا با صليب‌ها و زور و قدرتشان بر قوت و قدرت تو غلبه كنند . اگر به بيت الحرام داخل شدند ، در آن صورت هر چه كه به نظرت رسيد ؛ بدان دستور بده . ( 1 ) شيخ مفيد در امالى با اسناد از امام صادق عليه السّلام از پدرش ، از جدش نقل مىكند كه فرمود : هنگامى كه أبرهة بن صبّاح ، پادشاه يمن اراده كرد كه بيت را ويران كند و به اين نيت حركت كرد ، جمعى از حبشىها كه جلوتر از لشكر بودند ؛ گله‌اى از شترهاى عبد المطلب بن هاشم را ضبط كردند . عبد المطلب به لشكرگاه آمد و اجازه خواست كه پادشاه را ببيند . به وى اجازه داده شد . ابرهه در خيمه‌اى از ديبا و بر تختى از ابريشم نشسته بود . عبد المطلب سلام كرد و ابرهه جوابش را داد و به جمال و هيبت زيبايش خيره شد . آنگاه به او گفت : آيا در اجداد تو هم اين نور و جمالى كه در تو مىبينم ؛ وجود داشته است ؟ عبد المطلب گفت : بله ، اى پادشاه . تمام آباء و اجدادم داراى چنين نور و هيبتى بوده‌اند ! ابرهه گفت : از جهت شرافت و افتخارى كه دارى ؛ شايستهء آن هستى كه بزرگ قوم خويش باشى ! و آنگاه او را در كنار خويش بر تخت نشاند . ( 2 ) سپس به عبد المطلب گفت : براى چه آمده‌اى ؟ سخاوت‌مندى و كرم و فضل تو به اطلاع من رسيده است و آن را در جمال و هيبت تو ديدم و بر عهدهء من است كه حاجت‌هايت را بر آورده سازم . پس هر خواسته‌اى كه دارى ، بگو . عبد المطلب گفت : لشكريان تو گله‌اى از شتران مرا برده‌اند و شما دستور بفرماييد كه آنها را به من بازگردانند . ابرهه از اين درخواست خشمگين شد و گفت : از چشمم افتادى ! آمده‌اى و دربارهء گلهء شترهايت از من خواهش مىكنى در حالى كه من براى ويران كردن شرف تو و قومت آمده‌ام و مىخواهم كه مايهء افتخار شما را كه از هر گوشه و كنار براى زيارت آن مىآيند ؛ منهدم كنم و آنگاه تو دربارهء شترهايت از من خواهش مىكنى ؟ !

--> تاركهم و قبلتنا فامر ما بدا لك » ؛ يعنى اى خدا ! به هنگامى كه آنها و قبلهء ما را ديدى ، هر چه به نظرت رسيد ؛ بدان دستور بده . و كلينى به سندش از امام صادق عليه السّلام روايت كرده است كه فرمود : خداوند عبد المطلب را به صورت امت واحده‌اى مبعوث مىكند كه در آن پادشاهان و بسيارى از پيغمبران هستند ؛ زيرا او اولين كسى بود كه قائل به « بداء » در مورد خداوند شد ، در آن هنگامى كه حلقهء در كعبه را گرفته بود و مىگفت : « يا ربّ إن نهلك فأمر ما بدا لك » اى خدا اگر ما هلاكت مىشويم ؛ پس هر آنچه كه به نظرت رسيد ؛ بدان دستور بده « اصول كافى ، ج 1 ، ص 447 » .